گنجور

شمارهٔ ۷۰۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

پیر خرابات به من گفت دوش

ای پسر از خویش مگوی و خموش

گر سر ما داری و پروای ما

ناز مکن درد کش و دُرد نوش

سوخته باید که بود مرد کار

خام بود هرکه نخورده‌ست جوش

ساکن و تن دار و گران بار باش

نی چو سبک مغز برآور خروش

مرد برانداخته دنیا و دین

محرم راز آمد و اسرار پوش

هیچ ندانند و همه مدعی

رای پرستان عبادت فروش

پس رو رندان خرابات باش

باز نمانی ز رفیقان بکوش

شیوه چالاک مجانین خوش است

بی خبر از مصلحت عقل و هوش

ترک زبان آوری و قصه گیر

چشم رضا بر کُن و بگشای گوش

هیچ نیی خواجه نزاری برو

بیش ز ابلیس مگو وز سروش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام