گنجور

شمارهٔ ۶۸۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش

که بختِ نیک به هر حال هم نشین بادش

گشاده خاطر وز اندیشه فارغ آن روزم

که تازه روی ببینم به خواب دل شادش

دمی ز چشمِ پرآبم نرفت و می دانم

که یادِ من به زبان نیز در نیفتادش

مرا ز خاکِ درش گردشِ فلک بربود

چو پشّه یی که به عالم برون برد بادش

سعادتی به همه عمر اتفاق افتاد

نحوستی به عوض در برابر استادش

که را کنارِ وصالی دمی میسّر شد

که روزگار سزا در کنار ننهادش

ز روزگار شکایت طریقِ دانش نیست

چو اختیار نباشد به داد و بیدادش

رواقِ منظرِ طالع بلند و پست آن کرد

که از مبادیِ فطرت نهاد بنیادش

به صبر کوش نزاری که قیدِ محنت را

رسد چو وقت رسد لطفِ حق به فریادش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام