گنجور

شمارهٔ ۶۷۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا گر عقل گوید متّقی باش

نیارم بود با رندانِ اوباش

وگر ناگاه عشق از در درآید

کند خالی مقام از عقل و ای کاش

رقیبم گو ترش منشین مکن شور

که من مجروحم و یارم نمک پاش

سزد گر دیدۀ افعی نخاری

به طعنه سینۀ عشّاق مخراش

مرا باری اگرچه می گزاید

نمی ترسد ز تابِ زلفِ جَمّاش

تو با ما گر به صلحی گر به جنگی

تو دانی نیست ما را با تو پرخاش

نزاری دم به دم می سوز خوش باش

نمی گویم چو خام افسرده می باش

ولیکن رازِ ما پوشیده می دار

مکن اسرارِ پنهانی مکن فاش

مده ره دزد را بر گنج سلطان

محبّت خانه خالی کن ز اوباش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام