گنجور

شمارهٔ ۶۴۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز

غم تو با که خورم با که برگشایم راز

بر آسمان به تضرع گرفته‌ام همه‌شب

گهی دو دیده امید و گه دو دست نیاز

دماغ خشک و زبان الکن و قدم مجروح

شبِ دراز و حدیثِ دراز و راهِ دراز

ز بس گره گره و بند بند بر نفسم

ز اندرون به دهن بر نمی‌برد آواز

اگر ز واقعهٔ خود نفس زنم بر من

به کفر و زندقه فتوی دهند اهل مجاز

ز چارسوی طبیعت گذر نیابد خام

مگر چو سوختگانش دهند خط جواز

زمام من دگری می‌کشد نمی‌دانی

که من به خود نروم در چنین نشیب و فراز

به پای عقل مرو در ولایت عشّاق

مقام شب‌پره را جای آفتاب مساز

به چکسه پرده به چشمش از آن فروبندند

که طاقت نظر پادشه ندارد باز

نزاریا بنشین بر بساط عشق دلت

به یک ندب همه هستی و نیستی در باز

گرت به بارگه عشق بار می‌یابد

همین و بس همه در باز تا شود در باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام