گنجور

 
حکیم نزاری

یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتند

برشکستند از وفاداری و باد انگاشتند

حق حرمت حق عزت حق نان حق نمک

جمله ناحق بود پنداری همه بگذاشتند

خود وفا در اصل گویی بود معدوم الوجود

بر صحیفه چرخ این صورت مگر بگذاشتند

تا مرا سرسبز می دیدند در بستان جاه

چون کدو در دوستی گردن همی افراشتند

تا خزان طالعم شد از نحوست برگ ریز

روی همچون باد شبگیری ز من برگاشتند

کی بود در استحالت استقامت لاجرم

پس محقق شد که مبطل را محق پنداشتند

دانه امیدشان در خوید و خرمن بر نداد

زان که با ما تخم عهد بی وفایی کاشتند

از سر حسرت نزاری همچنین می گوی باز

یاد یارانی که که با ما عهد یاری داشتند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

عقل را گفتم که عمری پیش ازین چوپانیان

گردن از گردون گردان از چه می‌افراشتند

این زمان آخر چرا زین سان جدا از خان مان

پشت بر کردند و روی از دشمنان برداشتند

گفت ای غافل تو از صورتگران روزگار

[...]

ملک‌الشعرا بهار

هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند

آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند

پارس‌، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند

واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند

شیخ ابواسحق و یاران گنج‌ها انباشتند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه