گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

به لطف تو نبود گر بسی نکو باشد

کسی نگفت که ترک فرشته خو باشد

عجایب از تو فرو مانده ام که تا شخصی

بود که اینهمه اخلاق خوش درو باشد

شمایل تو بیا گو ببین ملامت گر

اگر چو من نشود حق به دست او باشد

مرا به سنگ ملامت نمی زنند که دل

نه دل بوَد ، پس اگر بشکند سبو باشد

به چاه گویِ زنخدانت ار نگاه کنند

هزار دلشده سرگشته همچو گو باشد

اگر به دوش براندازی و نپوشانی

جهان ز نافه زلف تو مشک بو باشد

نصیب من ز تو اندیشه ای تمام بود

مرا چه زهره و یارای گفتگو باشد

نزاریا تو خود انصاف خود بده تا حیف

بود که چون تو کسی را نظر برو باشد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.