گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

می به کسی ده که قدر می‌ بشناسد

مرتبه ی جان جماد کی بشناسد

آنکه بداند که می حرام چرا شد

منزلت می پرست وی بشناسند

من نشناسم مرا چه غم که منجم

منقلبات بهار و دی بشناسند

صاحب من پیر میکدست و توان کرد

پس روی آن که کل شی بشناسند

خواهی تا ره بری به چشمه ی حیوان

دیده وری پیشه کن که پی بشناسد

این هم از آن می که خورده ام به الست است

صاحب خم خانه می ز می بشناسد

آری صاحب‌نظر ز روی فراست

گمشده ی خویش را به کی بشناسد

مست شراب الست همچو نزاری

خاصیت سر جام کی بشناسند

ور نه ندارد فسرده معرفت آنک

روضه ی خلد از جحیم غیّ بشناسد