گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد

کشتۀ هر مژه فرهاد صفاتی دارد

در خورِ توتیِ جان در چمنِ باغِ جمال

چشمۀ خضرِ لبت تازه نباتی دارد

بوسه یی گر بدهی خیر بود باز مزن

این فقیری ز تو امّیدِ زکاتی دارد

خازنِ وصل بگو تا بدهد دادِ دلم

که ز دیوانِ ازل بر تو براتی دارد

بی تو بنشستن و خاطر ز تو باز آوردن

کارِ آن است که صبری و ثباتی دارد

خواب در دیدۀ پر خونِ دلش کی گنجد

هر که بر چهره ز هر چشم فراتی دارد

هم به صبر از شبِ یلدایِ فراقت روزی

دلِ محنت کشم امّیدِ نجاتی دارد

صبرِ بی طاقتم از پای درآمد نی نی

شادیِ غم که قدومش برکاتی دارد

عقل و هوش و دل و دین در سرِ زلفت کردم

گو بفرمای دگر گر خدماتی دارد

از زبانِ من اگر گوش کنی بادِ صبا

با تو یک لحظه به خلوت کلماتی دارد

از دهانِ تو سخن گفت نزاری چه عجب

که حدیثش چو دهان ِتو حیاتی دارد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: منبع نزاری
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.