گنجور

شمارهٔ ۴۱۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد

دهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد

کجا شد عیسیِ مریم بیا گو معجزِ دم بین

که در هر حرف پنداری نهان جانی دگر دارد

نظر تا بر وی افکندم ز سر تا پای در بندم

سرِ او دارم از عالم ندانم اون چه سر دارد

چه داند هر هوس ناکی کمالِ حسنِ لیلی را

کسی داند که چون مجنون دلی صاحب نظر دارد

اگر صادق بود عاشق به تیرِ طعنۀ فاسق

نه روی اندر گریز آرد نه پروایِ سپر دارد

بگو ای پیکِ مشتاقان بدان خورشید کاین مسکین

همه شب دیدۀ بیدار و حیران بر سحر دارد

لگد کوبِ فراقت گر مرا خاکی کند شاید

مگر بازآورد بادی که بر کویت گذر دارد

چرا باید نزاری را نظر جز بر تو افکندن

روا نبود جهان دیدن به چشمی کز تو بر دارد

کسی کش هم دمی باشد ازو چندی جدا ماند

عجب می دارم ار هرگز دگر عزمِ سفر دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام