گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد

دهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد

کجا شد عیسیِ مریم بیا گو معجزِ دم بین

که در هر حرف پنداری نهان جانی دگر دارد

نظر تا بر وی افکندم ز سر تا پای در بندم

سرِ او دارم از عالم ندانم اون چه سر دارد

چه داند هر هوس ناکی کمالِ حسنِ لیلی را

کسی داند که چون مجنون دلی صاحب نظر دارد

اگر صادق بود عاشق به تیرِ طعنۀ فاسق

نه روی اندر گریز آرد نه پروایِ سپر دارد

بگو ای پیکِ مشتاقان بدان خورشید کاین مسکین

همه شب دیدۀ بیدار و حیران بر سحر دارد

لگد کوبِ فراقت گر مرا خاکی کند شاید

مگر بازآورد بادی که بر کویت گذر دارد

چرا باید نزاری را نظر جز بر تو افکندن

روا نبود جهان دیدن به چشمی کز تو بر دارد

کسی کش هم دمی باشد ازو چندی جدا ماند

عجب می دارم ار هرگز دگر عزمِ سفر دارد