گنجور

شمارهٔ ۴۰۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتد

به دستِ خیره کُشی چون تو مبتلا افتد

مرا خیال بر آن داشته ست و ممکن نیست

که گوهری چو تو در دستِ هر گدا افتد

به یادگار دلی داشتم فرستادم

مده ز دست که چون زلف زیرِ پا افتد

به جای دیدۀ مایی هنوز نا دیده

چه گونه باشد اگر دیده بر شما افتد

کمالِ عشق بود بی توسّطِ نظری

که خاطری به دگر خاطر آشنا افتد

به جهد در نفکندیم صیدِ صحبتِ تو

امیدوار توقّف کنیم تا افتد

بود که واسطه ای گردد این غزل وقتی

بدین بهانه مگر خاطرت به ما افتد

بدین دیار در انداختیم شرحِ غمت

هنوز باش که این قصّه تا کجا افتد

به نامه ای مکن از لطفِ خویش محرومم

که محرمی چو نزاری به عمرها افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام