گنجور

شمارهٔ ۳۷۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمت

چند به زاری و شفاعت بر خویش خوانمت

روزی اگر قدم به بیغوله ی بنده در نهی

جان و دلی به صدق در هر قدمی فشانمت

هر چه خلایقند اگر قصد کنند مجتمع

با همه دیده وا نهم وز همه وا ستانمت

این همه لاف می زنم بو که ز در نرانی ام

این همه جهد میکنم بو که به خود رسانمت

شرح جمال و لطف تو خانه به خانه می کنم

بر همه خلق جز چنین جلوه نمی توانمت

با دل خام گفتم ای سوخته دل چو خون شدی

باش که قطره قطره از دیده برون چکانمت

یک دو سه هفته ی دگر در پس پرده صبر کن

تا چو کشنده ی منی نیک بپرورانمت

هاتف عشق گفت هان خشم مکن نزاریا

دل شد و گر نُطُق زنی از همه وارهانمت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام