گنجور

شمارهٔ ۳۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا

از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا

یک دم به خوش دلی نزدم تا مکابره

زهد و ورع شدند حجاب خرد مرا

باشد کزین مشقت شاقم دهد خلاص

کو مشفقی که شقه به هم بر درد مرا

ساقی مگر به مصقله جام غم زده ای

زنگار زهد خشک ز دل بسترد مرا

زیرِ گِل از عظام رمیم آید الغیاث

بالای خاک بر سر اگر بگذرد مرا

بی احتراق آتشِ می از دبور دی

خون در عروق هم چو جگر بفسرد مرا

آه از ندامت آه که حرمان روزگار

هر شب هزار بار به جان آورد مرا

هرگز گمان که برد که صیّاد اعتبار

بر راه توبه دام بلا گسترد مرا

بر دست او ز توبه کنم توبۀ نصوح

این بار اگر پیاده به قاضی برد مرا

بر من زبان دراز شوند اهل اعتراض

گر محتسب به چشم رضا بنگرد مرا

آخر نزاریا نکنی با خود این قیاس

کآخر زمانه به هر چه می پرورد مرا

وقعت چو بشکنند نگویی که بعد از این

دیگر کس دگر به کسی نشمرد مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام