گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

عذابی چو مهجوری از دوست نیست

خیال ار تصور کنی اوست، نیست

و گر تو بر آنی که از روزگار

سر و کار من بی تو نیکوست ، نیست

چنان زار شد از نزاری تنم

که بر استخوانم به جز پوست نیست

مکن این تصور که مسکین دلم

بر آن طاق جفت دو ابروست، نیست

مرا گر برانی به جانت قسم

که هیچم به جایی ره و روست ، نیست

وگر بر خیالت گذر میکند

که خصمی بتر زان دوجا دوست نیست

وگر نیز گویی که درد مرا

به جز از وصل تو داروست، نیست

نزاری مپندار و صورت مبند

که روزی به نیروی بازوت نیست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.