گنجور

شمارهٔ ۲۹۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ست

که بویِ هم نفسی یافته ست هر که کسی ست

نمی شود به سر از همدمی دمی آن را

که اندکی به گریبانِ عقل دست رسی ست

بیا که گر بروی تا هزار سال از تو

هنوز در دلم انسی و در سرم هوسی ست

به هوش باز نیاید دلم که مستیِ عشق

نه آن بود که به هر مهلتیش وابرسی ست

به جز خیالِ تو چیزی به دیده در ناید

مرا که کوهِ اُحد در نظر کم از عدسی ست

هنوزم ار رمقی هست بی تو معذورم

که مرغِ جانِ چو سنگم در آهنین قفسی ست

رقیبم از درِ او گو بران من از شیرین

بدین قدر نگریزم که با شکر مگسی ست

بلی منم نه عسس مانع شد آمدِ خویش

به کویِ دوست که هر عضو بر تنم عسسی ست

نزاریا نفسی تازه روی و خوش دل باش

که انقلاب محالاتِ نفس در نفسی ست

بهشت طالبی آوازه بشنوی ز بهشت

که جز مسخَرِ بانگِ میان تهی جرسی ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام