گنجور

 
حکیم نزاری

ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست

گر دوست نه با دوست بود دشمنِ ما اوست

چه دشمن و چه دوست به جز او همه هیچ­اند

گر اوست همه اوست و گر دوست همه دوست

خاکِ در او چیست مرا ماءِ معین است

کنجِ غم او چیست مرا روضه مینوست

گر بار دهد یار وگرنه بکشم بار

تا بار دهد بارکشی شیوه خوش خوست

آن را که خبر نیست زخود هرچه ازو گفت

بیهوده درایی­ست اگر چند سخن گوست

مشنو که نصیبی ز وجودست عدم را

از مغز چه گوید که ندارد خبر از پوست

ای باد از آن زلفِ پر از چین که نسیمش

در نیفه هرچین حسدِ نافه آهوست

زان رایحه هر سوخته را آرزویی هست

مارا هم ازو حاصلِ این مرتبه مرجوست

بویی به نزاری برسان هین که معیّن

دردِ دلِ او را نفسِ پاکِ تو داروست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست

دایم دو دل از عشق چو شاهین ترازوست

بی نرگس گویا، به سخن لب نگشاییم

ما را طرف حرف همین چشم سخنگوست

بس خون که کند در دل مرغان چمن زاد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

درها همه بسته است، گشاده است در دوست

درهای شهان، طاق نماها ز در اوست

با نیک و بدم، شیوه به جز یک جهتی نیست

لوح دل من چون ورق آینه یک روست

با آینه آرایش خود رسم زنان است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه