گنجور

شمارهٔ ۲۶۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست

کاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست

روزها می­گذرد تا خبرش نشنیدم

چون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست

دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشت

بس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست

گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشند

هیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست

ساقیا باده به یارانِ دگر ده نه به من

که مرا باده نباید مگر از ساغرِ دوست

یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مرا

سرِ جان نیست درین باغ به جان و سرِ دوست

مطربا چنگ مسازید و مگویید غزل

که سر زهره ندارم به رخِ ازهرِ دوست

هرکه را حادثه­یی افتد اگر واقعه­یی

مرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام