گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

وقت گل جام مروق نتوان داد از دست

جان من جان من الحق نتوان داد از دست

یار هم صحبت دیرینه به تزویر محال

که به هم بر نهد احمق نتوان داد از دست

سر گلگون می از دست مده حاضر باش

کان عنانی ست که مطلق نتوان داد از دست

تا رسیدن به تماشای گلستان بهشت

چمن باغ خورنق نتوان داد از دست

تا به چنگ آمدن زلف حواری حالی

دامن یار مرفق نتوان داد از دست

گل و مل حاضر و منظور نزاری ناظر

بر مجاز این همه رونق نتوان داد ازست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.