گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است

وین آب دیر شد که در این جوی جاری است

ما خوف راملامتِ افسرده کرده ایم

آری همیشه شیوه افسرده خواری است

ما بی خبر که عینِ بقا در فنایِ ماست

اصل جهاد قاعده جان سپاری است

زهّاد را امیدِ ثواب از عبادت است

معهودِ ما به دوست نیازست و زاری است

داند که از دیارِ که می آید این صبا

آن را که برمقالتِ ما استواری است

اسرار فاش می کنم و قاصرم و لیک

بی طاقتی نتیجه بی اختیاری است

الحق مقصّرم که قلم را به خدمتی

رخصت دهم که حاصلِ آن شرم ساری است

هرگز قبول کی کند از من سخن شناس

عذری که در مقابله نابه کاری است

معذور نیستم که به تاراج می دهم

گنجی که در خرابه کُنجِ نزاری است

بس مدّتی نماندکه بر تو نزاریا

فتوی روان شود که چو حلّاج داری است

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
منبع اولیه: منبع نزاری
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.