گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست

بَلَغ السیل چه تدبیر کنم این چه بلاست

آتش عشق به هر بیشه که در می‌افتد

پیش او سنگ و گیا هر دو روان است و رواست

گرد بر دامن هر سوخته کز عشق نشست

رستخیز آمد و طوفان ملامت برخاست

غم مستغرق دریا نخورد بر ساحل

از کسی پرس که هم بستر خوابش دریاست

کس نداند که مرا با تو چه کار افتاده ست

گر بداند نکند عیب وگر کرد سزاست

لا محال از عقب عشق ملامت خیزد

از ملامت نگریزیم که خود شیوه ماست

به ملامت گر و تشنیع زن و عیب نمای

خاک بر فرقم اگر یک سر مویم پرواست

گر مرا عشق ز خلقیّت خود برهاند

چه بماند همه معشوق که در عین بقاست

چو حجاب است هم از پیش مگر برخیزد

بیش از این هیچ ندارم ز نزاری درخواست

راز خاصان نتوان کرد چنین فاش خموش

زان که در حوصله عام نمی گنجد راست