گنجور

شمارهٔ ۱۳۷۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

فراق اگر چه مرا می‌کشد به دردِ جدایی

خیالِ دوست تو باری درین میانه کجایی

که می‌رود که بگوید که گر میانِ من و تو

وفا و عهد درست است برشکسته چرایی

هزار بار به هم برزدی چو زلف پریشان

ممالکِ دل و جانم به زخمِ تیغِ جدایی

وصالِ زهره نه حدِّ چو من کسی‌ست ولیکن

سعادتست که از مشتری شده‌ست عطایی

تو آفتابی و من ذرّه و وجودِ ضعیفم

نمی‌نماید تا خویش را به من ننمایی

به دفع مال و منال از غمِ تو سیر نگردم

که جان برای تو دارم چه جای کرد و کیایی

نزاریا به درآی از خودی که سود ندارد

هزار بار اگر گرد کاینات برآیی

مگر معاینه مَن عَرفَ نَفسهُ بشناسی

وگرنه بابِ فَقَد عرفَ ربَّهُ نگشایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام