گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای گر درآید از درم سرمست یار قاینی

بر جان نهم، بر دل نهم، دستِ نگار قاینی

مردم نمیگویم ز که مستم نمیگویم ز چه

مشهور باشد در جهان چشم خمار قاینی

آرامِ جانی یافتم کز دل قرارم می برد

دل بردن و جان سوختن این است کارِ قاینی

نخّ و نسیج انداخته شمع از میان برداشته

یا رب توان خفتن چنین شب در کنارِ قاینی

زهره ندارم کاین سخن پیش کسی پیدا کنم

آری چه غم چون می برم غم یادگارِ قاینی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.