گنجور

شمارهٔ ۱۲۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بس فتنه کز آن نگار برخاست

آشوب ز هر دیار برخاست

هر جا که دلیست صیدِ او شد

تا در طلبِ شکار برخاست

هرجا که چو گل به حسن بنشست

سرو از لبِ جویبار برخاست

خوبان همه روی در کشیدند

تا پرده ز رویِ یار بر خاست

هر کس به کنارهیی نشستند

تا او ز میانِ کار برخاست

بنشست به خلوت و قیامت

از خلق به زینهار برخاست

برداشت کرانهیی ز برقع

فریاد زِ روزگار برخاست

با عقل که صلح کرده بودیم

عشق آمد و کارزار برخاست

بر صبر قرار داده بودیم

شوق آمد و آن قرار برخاست

دیرست که در میان عشّاق

رسمِ خرد و وقار برخاست

بیچاره دلم که از سرِ جان

هر روز هزار بار برخاست

بر خاکِ درش نشست و طوفان

از حاسدِ خاکسار برخاست

گر خاک شود نمیتواند

زان خاک به صد غبار برخاست

نا دیده جمالِ گل نزاری

دیدی که هزار خار برخاست

ننشسته هنوز در میان یار

صد خصم ز هر کنار برخاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام