گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

گر تو در این بیابان برگ سفر نداری

هش دار تا به عمیا سر بر خطر نداری

پاکان راه بین را هم رهبری است رهبر

ره کی بری به مقصد گر راهبر نداری

او را که مست اویی او را ازو طلب کن

زیرا به او دلیلی زو خوب تر نداری

غایب نه ای زمانی زو بر درش چه جویی

او با تو در حضورست اما خبر نداری

در غیبت و حضورش یک ذره ره نیابی

تا پرده ی حقیقت از شبهه بر نداری

آن گه که بازیابی او را از او تمام است

با غیبت و حضورش کاری دگرنداری

با تو حجاب کلی از راه بر گرفتم

بشنو ندای وحدت گر گوش کر نداری

بگذر زخود که هیچی وز هیچی هیچ ناید

تا با تو هیچ ماند زین ره گذر نداری

با زخم خار سازی در گلستان دنیا

گر هم چو گل در این ره دامان تر نداری

دیو هوا نزاری دست ظفر ندارد

گر نفس ره زنت را در پی سپر نداری