گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

خوشا آبِ انگور در آبگینه

چو سیمابِ لرزان درونِ قنینه

حریفِ موافق ندیمِ موفق

بت مهربان بی‌رقیب به کینه

من و جام می هر کسی را غذایی

ضرورت بود نقل و می مرغ و چینه

من و لاپه‌ ای بر کف و کنج گلخن

من و رقعه بر جامه بر کفش پینه

قبای مرصع کلاه مغرّق

ازین‌ها نباشد مرا در خزینه

نباشد زرم لیک در خاک پنهان

رقیبان بسیار دارم دفینه

دگر مردمان را متاعی و مالی

مرا گنج حکمت بود در سفینه

به جز زرّ رخ‌ساره و اشکِ سیمین

نه سیمینه باشد مرا نی زرینه

حریف موافق رقیبِ منافق

چنان دوست دارم ولیکن چنین نه

الهی امید از تو دارد نزاری

چو خواهی برون بردنش زین گلینه

ازو یک نفس بر امیدِ ترحم

ز تو یک نظر در دمِ واپسینه

تو دانی و دانم که ضایع نمانم

ازین گنج پوشیده در کنج سینه

محق حق گزاری کند مستحق را

ولای تو در سینه دارم رهینه