گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیزی من

شادی رویِ سحرخیزان شب‌خون‌ریزِ من

بی‌ دل‌آرامی که هر دم بر کفم جا می‌نهد

بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من

جان‌ِ شیرین بر دهان می‌آیدم فرهادوار

مالک‌ِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من

هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق

بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من

چون همه اسبابِ عیش و کام‌رانی در وی است

گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من

کس نمی‌داند نزاری از کجا افتاده است

شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من

در عذاب‌ِ دوزخم بی‌دوست می‌دانم که نیست

جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیرِ من

داد خواهم خواست از بی‌دادِ خوبان روزِ حشر

در قیامت دامنِ یارست دست‌آویزِ من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام