از آن جمله این بود یک داستان
که بر گفت از سیرت راستان
که پیری درآمد بناگه ز راه
نشان خواست از خادم خانقاه
به عزّت در آورد و بنشاندش
به لفظ ادب آفرین خواندش
به خدمت بر استاد و تیمار کرد
به لطفش مراعات بسیار کرد
دگر روز رفتم به دیدار شیخ
تقرّب نمودم به آثار شیخ
به دل گفتم این پیر با فرّ و زیب
فتوحی بزرگ است ما را ز غیب
عجب بخششی دارد این سبز پوش
ندانم خضر خوانمش یا سروش
زمانی برآمد به من گفت اخی
چو تو میزبانی بدین فرّخی
مرا چند محروم داری ز آب
ازین بهترک تشنه را بازیاب؟
چو معلوم کردم که از من چه خواست
ببوسیدمش دست و بر پای خاست
حکیمانه خلوتگهی داشتیم
دگر گونه با خود رهی داشتیم
به خلوتگهش بردم از خانقاه
که بی من نرفتی کس آن جایگاه
نهادم یکی شیشه ی راح پیش
نه بیگانه را راه دادم نه خویش
غنیمت درافتاد و بشتافتم
قضا کرده ی عمر دریافتم
بیاسودم از صحبتش هفته ای
چو آرام دل، دیده آشفته ای
به من گفت روزی جهان دیده مرد
که خواهم یکی طوف بازار کرد
مهمّی درافتاد و مشتی حساب
غلامی روان کردمش در رکاب
چو در شهر شد شیخ ناگه غلام
ازو بازپس ماند و شد با مقام
زمانی ز هر جانب شهر گشت
مجال توقّف ز حد در گذشت
چو خورشید بر قلّه که نشست
سبک مرد دروازه، دروازه بست
جو لنگر پس در فروماند پیر
به دریوزه کردن برآمد فقیر
ز خمّاره بستد یکی کوزه راح
نهان کرد در زیر جامه صلاح
ز قصّاب هم یک منی گوشت یافت
ره مسجدی جست و آنجا شتافت
جو مسجد شد از خلق خالی، فقیر
پیاپی فروریخت می ناگزیر
تنور درونش بتفت از شراب
به بوی کبابش جگر شد کباب
بزد آتش و شمعچه ای بر فروخت
مگر بوریا بود لختی بسوخت
وزان گوشت چیزی بر آتش نهاد
چو شد گرم ازو معده آرام داد
چو شد مست بالین از آن کوزه کرد
بخفت از جهان بی خبر پیرمرد
یکی آمد و عادت از سرگرفت
به مصباح قندیل ها در گرفت
دماغش مگر خالی از خمر بود
شگفت آمدش کان عفونت شنود
چو دیر مغان بود پر بوی می
به بالین پیر آمد و گفت هی
گریبان گرفتش ز جا برکشید
که تو کیستی، چیست این ای پلید
ورق پاره ای چند ناپاک پیر
مگر درهم آورده بد با حصیر
فتاد آتش غیرتش درنهاد
همی گفت کین پیر کافر نهاد
بر آتش نهادست مصحف دریغ
همین دم ببرّم سرش را به تیغ
درو بست لت هر که دیدش چنان
به ششدر جهانی کشان و زنان
خبر شد از آن شیخ اسلام را
طلب کرد آن پخته خام را
ببخشود بر شیخ آشفته کار
یکی را بفرمود کاو را بیار
بدو گفت ای پیر فرتوت مست
بگو تا مسلمانی ار بت پرست
بگفتا مسلمانم و پیر راه
چنین رفت بر من قضای اله
بدو گفت مسجد چه جای می است
به دین تو این رسم باز از کی است
بگفتا شب تار و من بی پناه
مگر بر من ابلیس زد دوش راه
بدو گفت بر آتش ای تیره روز
کلام خدا دیو گفتت بسوز
بگفتا سخن جز به حجّت مگوی
که نه رنگ ماند این سخن را نه بوی
گرفتست بر شیخ اینجا بسی
کلام خدا چون بسوزد کسی
بخوان آیتی از کلام خدا
ببین تا ز سر سوختست ار ز پا
ورق پاره ای گر بر آتش بسوخت
به من بر چه باید جهانی فروخت
به حجّت چو این نکته الزام کرد
اثر در دل شیخ اسلام کرد
پس از بهر تسکین غوغای خلق
در انداخت شرحی بر ازای خلق
به نوعی که بود آن فرشته صفات
ز چنگ عفاریت دادش نجات
پس آنگه بدو گفت تدبیر ساز
برو خواجه کاینها ندانند راز
ز من چند دینار بستان پگاه
به منزلگه اوّلین روز راه
بسیج سفر کن که جای تو نیست
درین شهر تا می توانی نایست
روان شد دگر روز شیخ فضول
بدانجا که بد از نخستش نزول
اخی باز بردش به خلوت سرای
ولی شیخ را بر سفر بود رای
بدو ماجرا بازگفت از نخست
سخن کرد آخر به عزم درست
ببین بر تو این گر نه بخشایش است
ز بخت جوانت چه آسایش است
برو در جوانی بدان قدر پیر
جوانی به پیرانه از سر مگیر
ببخشای بر طفل و پیر و غریب
که از حق بیابی جزا عن قریب
خداوند شاها ولی پرورا
عدو بند لشکرشکن صفدرا
دلیری نمودم خطا کرده ام
سخن ریزه پیش تو آورده ام
ولیکن تو رویم نمودی و راه
وگرنه کیَم من، من و صدر شاه؟
به تحسین و لطف تو مستظهرم
که دارد قبول تو مستبشرم
چو ارباب حکمت طفیل تواند
گروه افاضل ز خیل تواند
بس است این به دنیا و دین حاصلم
که در زمره بندگان داخلم
مرا بس بود راست بشنو ز من
که هستم به دوران شاه زمن
جوان بود و شد پیر پیشت رهی
رخی چون بهی برامید بهی
اثر کرد پیری به بخت جوان
ببخشای بر بنده ناتوان
کنونم که موی سیه شد سفید
بباید برید از جوانی امید
شبم روز شد تا چنین بنده وار
کمر بسته ام بر در شهریار
نزاری چو در بندگی پیر شد
زبون همچو باز ملخ گیر شد
دل و دست و سمع و بصر شد ضعیف
کدورت پذیرفت طبع لطیف
مزاج جوانی دگر گونه شد
دگر چند گویم نشد، چون نشد؟
چو سیلاب پیری درآمد ز در
امید سلامت نباشد دگر
خلل ها تولد کند در مزاج
که پیری بود علتی بی علاج
به تدریج نقصان پذیرد خرد
خردمند خود هیچ ازین ننگرد
جهان عاریت باز خواهد گرفت
خرد دامن راز خواهد گرفت
ز ما هر چه کار آمد آن می رود
به ما کالبد ماند و جان می رود
به ما آمد از ابتدا نرم نرم
کنون بازپس میرود گرم گرم
از آن نافه بویی بماندست و بس
زجان گفت و گویی بماندست و بس
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان دربارهی دیدار یک پیر با شیخی در خانقاه است. پیر با احترام به شیخ نزدیک میشود و در گفتگویی عمیق، به رفتار و سلوک او توجه میکند. در ادامه، پیر که به طور ناگهانی از مینوشیده و غافل از دنیا میخوابد، دچار حادثهای میشود که باعث نگرانی و خشم برخی افراد میشود. به او تهمت کفر زده میشود و در پی آن، شیخی که در حال تحقیق و بررسی حقیقت است، بر این عقیده تأکید میکند که باید با انصاف و بدون پیشداوری قضاوت کرد. داستان به عمق روحانیات و چالشهای زندگی انسانی میپردازد و به مخاطب یادآور میشود که پیری و جوانی را نباید به یکدیگر مرتبط کرد و باید درک عمیقی از انسانیت داشت. در نهایت، پیری به جوانی و گذر زمان اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که همه چیز در حال گذر است و باید به حسن رفتار و رحمت ادامه داد.
هوش مصنوعی: این جمله اشاره دارد به یکی از داستانهایی که در آن درباره رفتار و منش درستکاران صحبت شده است.
هوش مصنوعی: پیرمردی ناگهان از راه رسید و از خادم خانقاه خواست که راه را نشانش دهد.
هوش مصنوعی: او را گرامی داشت و با کلامی خوش و مؤدبانه مورد تقدیر قرار داد.
هوش مصنوعی: او به استاد خود خدمت کرد و با لطف و kindness خود، به طور فراوان به من توجه و رسیدگی نشان داد.
هوش مصنوعی: روزی به دیدار شیخی رفتم و نزد او تلاش کردم تا با ویژگیها و آثار او نزدیک شوم.
هوش مصنوعی: به قلبم گفتم که این مرد پیره که زیبایی و شکوهای زیادی دارد، در واقع نشانهای از موفقیت بزرگ برای ماست که از عالم غیب آمده است.
هوش مصنوعی: این سبزپوش، بخششهای عجیبی دارد و نمیدانم باید او را خضر بنامم یا سروش.
هوش مصنوعی: روزی فردی به من گفت: "ای رفیق، وقتی تو اینقدر خوشبخت و مهماننواز هستی، چرا چنین نمیکنی که دیگران از وجودت بهرهمند شوند؟"
هوش مصنوعی: چرا من را از آب محروم میکنی؟ بهتر است به یک تشنه کمک کنی و او را سیراب کنی.
هوش مصنوعی: وقتی فهمیدم او از من چه میخواهد، دستانش را بوسیدم و در برابرش احترام گذاشتم.
هوش مصنوعی: ما در تنهایی و خلوت خود، نگرشی حکیمانه داشتهایم و به نوعی متفاوت با خودمان ارتباط برقرار کردهایم.
هوش مصنوعی: من او را به مکان خلوتش بردم، زیرا هیچکس به جز من نتوانسته بود به آنجا برود.
هوش مصنوعی: یک شیشه را نزدیک خود گذاشتم و نه به غریبهای اجازه دادم وارد شود و نه به خودم.
هوش مصنوعی: زمانی که فرصتی برایم پیش آمد، بیدرنگ به سوی آن رفتم و متوجه شدم که چه مدت از عمرم گذشته است.
هوش مصنوعی: برای مدتی در دلنشینی با او آرامش یافتم، اما پس از آن، چشمانم پر از آشفتگی شد.
هوش مصنوعی: روزی مردی که جهان را دیده بود به من گفت که میخواهم به یکی از بازارها بروم و در آنجا تماشا کنم.
هوش مصنوعی: مردی به مشکل افتاد و با فرستادن یک حساب کتاب، خدمتی را برای او انجام دادم.
هوش مصنوعی: زمانی که شیخی به شهر وارد شد، ناگهان غلام او به عقب برگشت و در آن لحظه به مقام و منزلتی دست یافت.
هوش مصنوعی: زمانی در هر گوشهی شهر فرصتی برای ایستادن و توقف فراهم شد و از مرزهای آن فراتر رفت.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید بر فراز قله کوه قرار گرفت، مرد دروازهبان به آرامی دروازه را بست.
هوش مصنوعی: جو به جستجوی نجات از مشکلات خود تلاش میکند، اما در نهایت به دروازهای میرسد که در آن، فردی با سن و سال بیشتر از او، برای درخواست کمک و یاری به آنجا آمده است. این نشاندهنده سختیها و چالشهایی است که او در زندگیاش با آن مواجه است.
هوش مصنوعی: یک نفر از کنار میخانه یک کوزه را برداشت و آن را زیر لباس نیکو پنهان کرد.
هوش مصنوعی: از قصابی مقداری گوشت خرید و راهی مسجد شد و به آنجا رفت.
هوش مصنوعی: مسجد به دلیل خالی بودن از حضور مردم، تبدیل به مکانی غمانگیز شده و شخصی فقیر و بیپناه به طور مکرر به خاطر نیازش، ناچارا شراب مینوشد.
هوش مصنوعی: درون تنور با بوی خوش کباب و شراب داغ میشود و باعث میشود که جگر آدم به سمت کباب شدن سوق پیدا کند.
هوش مصنوعی: آتش شعلهای افروخت و شمعی را خاموش کرد، مگر این که بر بوریایی چند لحظهای سوخت.
هوش مصنوعی: و از آن گوشت چیزی را بر روی آتش قرار داد، و وقتی که گرم شد، معده را آرام کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که آن پیرمرد از شراب کوزهای مست شد، به خواب رفت و از دنیا بیخبر شد.
هوش مصنوعی: یک نفر آمد و عادتهای قدیمی را دوباره شروع کرد و به روشنایی شمعها و چراغها رسید.
هوش مصنوعی: شگفتزده شد که آیا وجودش از شراب خالی است، وقتی که آن بوی بد را شنید.
هوش مصنوعی: وقتی که در میخانه هنگام دیر، بوی خوش شراب به مشام میرسد، یکی از افراد سالخورده نزد او میآید و با حالتی خاص صحبت میکند.
هوش مصنوعی: او را به شدت گرفت و از جای خود بلند کرد و با خشم پرسید: «تو که هستی؟ این چه چیزی است که به تو مربوط میشود، ای ناپاک؟»
هوش مصنوعی: یک تکه کاغذ ناپاک و کهنه چگونه میتواند با حصیر بیفتد و از هم جدا شود.
هوش مصنوعی: آتش غیرت در دل او شعلهور شد و همواره میگفت که این پیر کافر (ناپاک) چه نقشی در افکار او دارد.
هوش مصنوعی: کتاب مقدس بر روی آتش گذاشته شده و با حسرت میگوید که ای کاش همین لحظه بتوانم سرش را با شمشیر بزنم.
هوش مصنوعی: هر کسی که او را مشاهده کند، درونش را به دلخواه خود بسته، و مانند ششدر، جهانی را به سوی خود جذب میکند و دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: خبر به شیخ رسید و تصمیم گرفت که آن فرد نابالغ و کمتجربه را فراخواند.
هوش مصنوعی: شیخ در حالتی آشفته و پریشان بود، از یکی خواست تا شخصی را به او بیاورد.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پیر و ناتوان، بگو که آیا مسلمانی بهتر است یا بتپرستی؟
هوش مصنوعی: او گفت مسلمان هستم و در راهی که سالخوردهی آن پیش رفت، تقدیر الهی بر من چنین رقم خورده است.
هوش مصنوعی: به او گفتند که در مسجد جای نوشیدن نیست، این رسم چه زمانی وارد دین تو شده است؟
هوش مصنوعی: گفت: در شب تاریک و بیپناهم، مگر اینکه دیشب ابلیس بر من راهی باز کرد.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای روزگار تاریک، بر آتش بروید، زیرا کلام خدا به دیو گفته است که بسوزد.
هوش مصنوعی: بگو فقط با دلیل و برهان صحبت کن؛ زیرا این سخن نه طعم دارد و نه رایحهای خواهد داشت.
هوش مصنوعی: در اینجا، شیخ درگیر صحبتهای زیادی از خداوند است و به نوعی تحت تأثیر آن قرار دارد، اما اگر کسی در این میان به حقیقت این کلام پی ببرد و دچار ناآرامی یا تغییر حال شود، گویی که آتش زده شده است.
هوش مصنوعی: بخوان آیهای از سخن خدا و ببین که آیا از روی آتش عشق و سوز درون است یا از روی افتادگی و خم شدن به خاطر شکستها.
هوش مصنوعی: اگر یک تکه کاغذ بر اثر آتش بسوزد، چه نیازی به فروش دنیا برای من وجود دارد؟
هوش مصنوعی: وقتی که با دلیل و برهان این نکته را ثابت کردند، تأثیر عمیقی در دل شیخ الاسلام گذاشت.
هوش مصنوعی: برای آرام کردن هیاهوی مردم، توضیحی درباره وضعیت آنها ارائه کردم.
هوش مصنوعی: فرشتهای با ویژگیهای خاصی که داشت، توانست از چنگال قدرتها و دشواریها رهایی یابد.
هوش مصنوعی: پس او به او گفت: برای مشکل برنامهریزی کن، زیرا این افراد نمیدانند حقیقت چیست.
هوش مصنوعی: در ابتدای سفر، چند دینار از من بگیر و به خانهات ببر.
هوش مصنوعی: سفر کن و از این شهر خارج شو، زیرا در اینجا جایی برای تو وجود ندارد. تا جایی که میتوانی توقف نکن.
هوش مصنوعی: دوباره روز شیخ فضول به سر رسید و به همان جایی رفت که از ابتدا دچار افت و افول شده بود.
هوش مصنوعی: او دوباره به خلوتگاه خود رفت، اما شیخ در حال سفر بود و تصمیم نداشت که برگردد.
هوش مصنوعی: او ماجرا را از ابتدا بازگو کرد و در پایان، با نیتی قاطع و درست، صحبت کرد.
هوش مصنوعی: ببین اگر این رفتار نیکو نشانهی رحمت است، از سرنوشت خوبت چه آرامشی به دست آوردهای.
هوش مصنوعی: در جوانی باید از فرصتها بهرهبرداری کرد و به پیری فکر نکرد. در دوران پیری نباید کینه یا غم جوانی را به دوش کشید و باید با آرامش و پذیرش به زندگی ادامه داد.
هوش مصنوعی: به بزرگواری و مهربانی خود با کودکان، سالخوردگان و کسانی که در تنهایی به سر میبرند، ببخشایید؛ چرا که اگر حق آنها را پایمال کنید، عاقبت نزد خداوند عذابی نزدیک در انتظار شماست.
هوش مصنوعی: خداوند، شاه و پادشاهی را که ولی و پرورشدهنده است، دشمنی را سازنده و قوی میداند که میتواند صفوف دشمنان را بشکند.
هوش مصنوعی: من شجاعت به خرج دادم و حالا میفهمم که در حرفهایم اشتباه کردهام و چیزهای ناچیزی را نزد تو مطرح کردهام.
هوش مصنوعی: اما تو چهرهات را به من نشان دادی و راهی به من نمایاندی؛ وگرنه من کیستم و چه چیزی دارم، من و صدر شاه؟
هوش مصنوعی: من به لطف و محبت تو تکیه کردهام و از اینکه مورد قبول تو هستم، خوشحال و شادمانم.
هوش مصنوعی: هرگاه ارباب حکمت و دانش در میان باشند، میتوانند گروهی از افراد صاحب علم و فضیلت را تحت تاثیر قرار دهند و به سوی خود جذب کنند.
هوش مصنوعی: به اندازه کافی از دنیا و ایمانم به دست آوردهام که جزء بندگان خدا محسوب میشوم.
هوش مصنوعی: من به اندازه کافی از تجربههایم آگاه شدم، حالا به حرفهای من گوش کن که من در زمان حکومت پادشاه زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: جوانی به پیری تبدیل شد و در مقابل تو ای دلبر، چهرهات مانند بهار است که میدرخشد.
هوش مصنوعی: پیری تاثیر خود را بر سرنوشت جوان گذاشت، بنابراین ای پروردگار، به این بنده ناتوان رحمت کن.
هوش مصنوعی: اکنون که موهای سیاه من سفید شده، باید از جوانی امید و آرزوهای خود را قطع کنم.
هوش مصنوعی: شب برای من به صبح تبدیل شد و من با ظاهری فروتن و ادب، خود را آماده کردهام تا در برابر شاه حضور پیدا کنم.
هوش مصنوعی: وقتی نزار به پیری و ضعف رسید، مانند یک باز که به شکار ملخ مشغول میشود، در بندگی به ذلت افتاد.
هوش مصنوعی: دل، دست، گوش و چشم انسان ضعیف شدند و طبیعت لطیف او تحت تأثیر موانع و ناخالصیها قرار گرفت.
هوش مصنوعی: طبع و حال جوانی به گونهای دیگر تغییر کرده است. حالا چه باید بگویم؟ وقتی که دیگر نمیتوانم چیزی بگویم!
هوش مصنوعی: وقتی که جریان پیری به زندگی وارد میشود، امید به سلامتی دیگر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: نقصها و مشکلات باعث بروز تغییرات در وضعیت جسمانی میشوند، زیرا پیری خود دلیلی است که هیچ درمانی برای آن وجود ندارد.
هوش مصنوعی: به مرور زمان، عقل و درک انسان کاهش مییابد و فرد خردمند هیچیک از این تغییرات را نمیبیند.
هوش مصنوعی: جهان داراییاش را بازپس خواهد گرفت و عقل و درک عمیق، به رازها و حقایق دست خواهد یافت.
هوش مصنوعی: هر چه از ما ساخته شده است، در نهایت به خودمان برمیگردد، اما در این میان، تنها جسم باقی میماند و روح از ما جدا میشود.
هوش مصنوعی: از ابتدا به آرامی به ما راه پیدا کرد، اما اکنون به سرعت در حال دور شدن است.
هوش مصنوعی: از آن صدا و رایحهی خوشی که منشأ آن است، تنها همین جلوه و اثر باقی مانده و نه چیز دیگری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.