بیا ساقی آن آب آتش خیال
درافکن بدان کهرباگون سفال
گوارنده آبی کزین تیره خاک
بدو شاید اندوه را شست پاک
شبی روشن از روز و رخشندهتر
مهی ز آفتابی درفشندهتر
ز سرسبزی گنبد تابناک
زمرد شده لوح طفلان خاک
ستاره بر آن لوح زیبا ز سیم
نوشته بسی حرف از امید و بیم
دبیری که آن حرفها را شناخت
درین غار بیغور منزل نساخت
به شغل جهان رنج بردن چه سود؟
که روزی به کوشش نشاید فزود
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهر غم کردهاند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشیست
نه از بهر بیداد و محنتکشیست
در این جای سختی نگیریم سخت
از این چاه بی بن برآریم رخت
می شادیآور به شادی نهیم
ز شادی نهاده به شادی دهیم
چو دی رفت و فردا نیامد پدید
به شادی یک امشب بباید برید
چنان به که امشب تماشا کنیم
چو فردا رسد کار فردا کنیم
غم نامده خورد نتوان به زور
به بزم اندرون رفت نتوان به گور
مکن جز طرب در می اندیشهای
پدید است بازار هر چه پیشهای
چه باید به خود بر ستم داشتن؟
همه ساله خود را به غم داشتن؟
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ؟
که هیچ است ازو سود و سرمایه هیچ
گریزیم از این کوچگاه رحیل
از آن پیش کافتیم در پای پیل
خوریم آنچه از ما به گوری خوَرند
بریم آنچه از ما به غارت برند
اگر برد خواهی چنان مایه بر
که بردند پیشینگان دگر
اگر ترسی از رهزن و باجخواه
که غارت کند آنچه بیند به راه
به درویش ده آنچه داری نخست
که بنگاه درویش را کس نجست
نبینی که دَه یک دهان خراج
به دهلیز درویش دزدند باج؟
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج
که ویرانه را ساخت باروی گنج
چو تاریخ یکروزه دارد جهان
چرا گنج صدساله داری نهان؟
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم داد
ز دی و ز فردا نیاریم یاد
بترسیم از آنها کزو سود نیست
کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست
بدانچ آدمی را بود دسترس
بکوشیم تا خوش برآید نفس
به چاره دل خویشتن خوَش کنیم
نه چندان که تن نعل آتش کنیم
دمی را که سرمایه از زندگیست
به تلخی سپردن نه فرخندگیست
چنان برزن این دم که دادش دهی
که بادش دهی گر به بادش دهی
فدا کن درم خوشدلی را بسیچ
که ارزان بود دل خریدن به هیچ
ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو باید که باشی، درم گو مباش
مشو در حساب جهان سختگیر
همه سختگیری بود سخت میر
به آسانگذاری دمی میشمار
که آسان زید مرد آسانگذار
شبی فرخ و ساعتی ارجمند
بود شادمانی درو دلپسند
گزارش چنین میکند جوهری
سخن را به یاقوت اسکندری
که اسکندر آن شب به مهر تمام
به یاد لب دوست پر کرد جام
به نوشین لب آن جام را نوشکرد
ز لب جام را حلقه در گوش کرد
نشسته به کردار سرو جوان
که گه لاله ریزد گهی ارغوان
ز عنبر خطی بر گل انگیخته
بر گل جهان آب گل ریخته
هم از فتح دشمن دلش شاد بود
هم از دوستیش خانه آباد بود
طلب کرد یار دلارام را
پری پیکر نازی اندام را
ز نامحرمان کرد خرگه تهی
سماع و سماع آور خرگهی
بتی فرق و گیسو برآراسته
مرادی به صد آرزو خواسته
لب از ناردانه دلاویزتر
زبان از طبرزد شکر ریزتر
دهانی و چشمی به اندازه تنگ
یکی راه دل زد یکی راه چنگ
سر آغوش و گیسوی عنبرفشان
رسنوار در عطف دامنکشان
طرازندهٔ مجلس و بزمگاه
نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه
به فرمان شه چنگ را ساز کرد
دَرِ دُرجِ گوهر ز لب باز کرد
که از شادی امشب جهان را نویست
همه شادی از دولت خسرویست
به هنگام گل خوش بود روزگار
بخندد جهان چون بخندد بهار
چو خورشید روشن برآید به اوج
ز روشن جهان برزند نور موج
صبا چون درآید به دیباگری
زمین رومی آرد، هوا ششتری
گل سرخ چون کله بندد به باغ
فروزد ز هر غنچهای صد چراغ
سکندر چو پیروزی آرد به چنگ
نه زیبا بود آینه زیر زنگ
چو کیخسرو ار میشود جامگیر
چرا جام خالی بود بر سریر؟
ملک گر ز جمشید بالاترست
رخ من ز خورشید والاتر است
شه ار شد فریدون زرینه کفش
به فتحش منم کاویانی درفش
شه ار کیقباد بلند افسرست
مرا افسر از مشک و از عنبرست
شه ار هست کاوس فیروزه تاج
ز من بایدش خواستن تخت عاج
شه ار چون سلیمان شود دیوبند
مرا در جهان هست دیوانه چند
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت
من آنرا گرفتم که عالم گرفت
اگرچه کمند جهانگیر شاه
فتادهست بر گردن مهر و ماه
کمندی من از زلف برسازمش
نترسم به گردن دراندازمش
گر او را کمندی بود ماهگیر
مرا هم کمندی بود شاهگیر
گر او ناوک اندازد از زور دست
مرا غمزهٔ ناوکانداز هست
گر او حربه دارد به خون ریختن
من از چهره خون دانم انگیختن
گر او قصد شمشیربازی کند
زبانم به شمشیر بازیکند
گر او لختی از زر برآرد به دوش
دو لختی است زلفین من گرد گوش
گر او را یکی طوق بر مرکب است
مرا بین که ده طوق بر غبغب است
گر او حقهها دارد از لعل و دُر
مرا حقهای هست از لعل پر
گر ایدون که یاقوت او کانی است
مرا لب چو یاقوت رمانی است
گر او چرخ را هست انجم شناس
مرا انجم چرخ دارند پاس
گر او را علم هست بالای سر
مرا صد علم هست بیرون در
گر او شاه عالم شد از سروری
منم شاه خوبان به جان پروری
چو برقع براندازم از روی خویش
ندارم جهان را به یک موی خویش
چو بر مه کشم گیسوی عنبرین
به گیسو کشم ماه را بر زمین
چو تنگ شکر در عقیق آورم
ز پسته شراب رحیق آورم
رحیقم به رقص آورد آب را
عقیقم مفرّح دهد خواب را
ز مه طوق خواهی ببین غبغبم
ز قند ار نمک باید اینک لبم
بدین قند کاو با شکرخندی است
در بوسه بین چون سمرقندی است
اگر کیمیا سنگ را زر کند
نسیم من از خاک عنبر کند
سهیل یمن تاب را با ادیم
همان شد که بوی مرا با نسیم
به چشمی دل خسته بریان کنم
به چشمی دگر غارت جان کنم
از این سو کنم صید و بنوازمش
وز آنسو به دریا دراندازمش
فریبم به درمان و سوزم به درد
منم کاین کنم جز من این کس نکرد
اگر راهبم بیند از راه دور
برد سجده چون هیربد پیش نور
وگر زاهدی باشد از خاره سنگ
درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ
کنم سیمکاری که سیمین تنم
ولی قفل گنجینه را نشکنم
در باغ ما را که شد ناپدید
بجز باغبان کس نداند کلید
رطبهای تر گرچه دارم بسی
بجز خار خشگم نبیند کسی
گلابم ولی دردسر میدهم
نمک خواه خود را جگر میدهم
مگر دید شب ترکی روی من
که چون خال من گشت هندوی من
مگر ماه نو کان هلالی کند
به امید من خانه خالی کند
چو زلفم درآید به بازیگری
به دام آورد پای کبک دری
بناگوشم ار برگشاید نقاب
دهان گل سرخ گردد پر آب
زنخ را چو برسازم از زلف بند
به آب معلق درارم کمند
چو پیدا کنم لطف اندام را
سرین بشکنم مغز بادام را
چو ساعد گشایم ز بازوی نرم
سمن را ورق درنوردم ز شرم
شکر چاشنیگیر نوش منست
گهر حلقه در گوش گوش منست
دهانم گرو بست با مشتری
گرو برد کاو دارد انگشتری
جنابی که با گل خورم نوش باد
مرا یاد و گل را فراموش باد
یک افسون چشمم به بابل رسید
کزو آمد آن جادوییها پدید
ز جعدم یکی موی بر چین گذشت
کزو مشک شد ناف آهو به دشت
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش
بیا تا دل رفته بینی ز هوش
کرشمه چو در چشم مست آورم
صد از دست رفته به دست آورم
دلی را که سر سوی راه افکنم
نمایم زنخ تا به چاه افکنم
ز مویی به عاشق دهم طوق و تاج
به بویی ز خَلُّخ ستانم خراج
به سلطانی چین نهم مُهر موم
زنم پنج نوبت به تاراج روم
جگر گوشه چینیانم به خال
چراغ دل رومیانم به فال
طبرزد دهم چون شوم خواب خیز
طبرخون زنم چون کنم غمزه تیز
لبم لعل را کارسازی کند
خیالم به خورشید بازی کند
مغ دیر سیمین صنم خواندم
صنم خانهٔ باغ ارم داندم
چو شد نار پستانم انگیخته
ز بستان دل نار شد ریخته
ز نارم که نارنج نوروزی است
که را بخت گویی که را روزی است؟
مبارک درختم که بر دوستم
برآور گلم گرچه در پوستم
من و آب سرخ و سر سبز شاه
جهان گو فرو شو به آب سیاه
برآنم که دستان به کار آورم
چو چنگ خودش در کنار آورم
گهی بوسه بر چشم مستش دهم
گهی زلف خود را به دستش دهم
به شرطی کنم جان خود جای او
که هرگز نتابم سر از پای او
چنان خسبم از مهر آن آفتاب
که سر در قیامت برآرم ز خواب
گر آبیست گو زندگانی دهد
وگر سایهای گو جوانی دهد
کند وصل من زندگانی دراز
جوانی دهم چون درآیم به ناز
سکندر به حیوان خطا میرود
من اینجا سکندر کجا میرود؟
اگر راه ظلمات میبایدش
سر زلف من راه بنمایدش
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ
همان آورد آب حیوان به چنگ
لب من که یاقوت رخشان در اوست
بسی چشمه چون آب حیوان در اوست
جهان خسروا چند گردن کشی؟
بر این آب حیوان مشو آتشی
پریرویم و چون پری در پرند
چو دل بستهای در پری در مبند
مرا با تو در باد و بستن مباد
شکن باد لیکن شکستن مباد
بس این سنگ سخت از دل انگیختن
به نازک دلان در نیامیختن
مکن ترکی ای میل من سوی تو
که ترک توام بلکه هندوی تو
بدین آسمانی زمین توام
ز چینم ولی دردچین توام
گل من گلی سایه پروردنیست
که سایه به خورشید درخوردنیست
چو من میوه در سایهٔ خانه بس
که ناخوش بود میوهٔ خانهرس
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر
ز ریحان بود خانه را ناگزیر
رها کن به نخجیر این کبک باز
بترس از عقابان نخجیر ساز
رطب کاو رسیده بود بر درخت
به سستی رسد گر نگیریش سخت
نیابی ز من به جگرخوارهای
جگرخوارهای نه شکر بارهای
چه دلها که خون شد ز خون خوردنم
چه خونها که ماندهست در گردنم
به داور شدم با شکر بارها
مرا بیش از او بود بازارها
به آواز و چهره کش و دلکشم
همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم
چو ساقی شوم می نباشد حرام
چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام
چو بر رود دستان کنم دست خوش
کنم مست وانگه شوم مست کش
ز دور این چنین دلبریها کنم
در آغوش جانپروریها کنم
برابر دهم دیده را دلخوشی
چو در برکشندم کنم دل کشی
من و نالهٔ چنگ و نوشینه می
ز من عاشقان کی شکیبند کی؟
چو تو شهریاری بود یار من
چه باشد به جز خرمی کار من؟
چو من نیست اندر جهان کس به کام
ازان نیست اندر جهانم به نام
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ
چنین قولی از قند عناب رنگ
درآمد شه از مهر آن نوشناز
بدان جره کبک چون جره باز
تذرو بهاری درآمد به غنج
برون آمد از مهد زرین ترنج
سرا بود خالی و معشوقه مست
عنان رفت یک باره دل را ز دست
شبی خلوت و ماهرویی چنان
ازو چون توان درکشیدن عنان؟
گوزن جوان را بیفکند شیر
به تاراجگاهش درآمد دلیر
به صید حواصل درآمد عقاب
به مهمانی ماه رفت آفتاب
زمانی چو شکر لبش میگزید
زمانی چو نیشکرش میمزید
به بر درگرفت آن سمن سینه را
ز دَر مُهر برداشت گنجینه را
نخورده میی دید روشنگوار
یکی باغ در بسته پُرِ سیب و نار
عقیقی نیازرده بر مُهر خویش
نگینی به الماس ناگشته ریش
نچیده گلی خار برچیدهای
بجز باغبان، مرد نادیدهای
از آن گرمی و آتش افزون شدن
ز جوشنده خون خواست بیرون شدن
ز شیرین زبان شکر انگیختند
چو شیر و شکر درهم آویختند
به هم درخزیده دو سرو بلند
به بادام و روغن درافتاده قند
دو پی هر دو چون لاف الف خم زده
دو حرف از یکی جنس درهم زده
چو لولوی ناسفته را لعل سفت
هم آسود لولو و هم لعل خفت
سکندر بدان چشمه زندگی
بسی کرد شادی و فرخندگی
چنین چند شب دل به شادی سپرد
وزان مرحله رخت بیرون نبرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: اسکندر در این شعر به شادمانی و خوشی میپردازد و از غم و اندوه دنیا فاصله میگیرد. او به کنیزکی چینی نزدیک میشود و با نشاط و سرور، به بزم و نوشیدن میپردازد. آنگاه به فلسفه زندگی و خوشیها میاندیشد و تأکید میکند که دنیا جای غم و اندوه نیست، بلکه باید از آن لذت برد و شاد بود. اسکندر به بهار و زیباییها اشاره میکند و پیروزیها و دوستیها را به رخ میکشد. در نهایت، او از زندگی لذت میبرد و نمیگذارد غمها بر شادیهایش سایه بیفکنند.
بیا ای ساقی، از آن آب که در دل آتش دارد بریز، بریز در آن جام کهربایی سفالین.
از آبی که خاک تیره را بشوید و پاک و زلال بگرداند.
شبی پرستاره و مهتابی و با ماهی که از خورشید درخشنده تر بود.
و از گلهای ستارگان چمن آسمان پر رونق بود و لوح کودکان مدرسه زمردین شده بود.
و بر آن لوح زیبای زمردین ستاره با سپیدی و نقره حرفهای زیادی از بیم و امید نوشته بود
آن دانا و دبیر که معانی آن کلمات را فهمید در این غار بیبن مأوا نگرفت و نیارمید.
چه فایده به دنیا مشغول شدن؟ وقتی که قسمت را با شتاب و کوشش نتوان فزودن؟
عالم به غم خوردن نیرزد پس شاددل باش و دنیا را برای غمخوردن نکردهاند.
عالم از برای شادمانی و سرور است و نهبرای ظلم و سختی و محنتکشیدن.
به باشد که در این جای محنت، جا نگیریم و از این چاه بیبن رخت بهدر کنیم.
می شادیبخش را بهشادی در میان نهیم و بهشکرانه از شادیهای خود بهدیگران ببخشیم.
چو دیروز رفت و ناپدید گشت و فردا هم نیامده پس بهشادی امشب را باید بُرید. (گذراند)
بهتر که امشب را خوش باشیم و کار فردا را فردا کنیم.
غم روز نیامده را نمیتوان بهزور خورد و به بزم نمیتوان بهگور رفت.
جز از راه طرب و شادی به میگساری مپرداز، هر کاری راهی دارد.
چهکاریاست بر خود ستم کردن؟ و همیشه با غم بودن؟
چهکاری است در عالم سختی خود را گرفتار کنیم؟ که نه سودی در آن است و نه دستآوردی؟
از این کوچگاه موقتی باید گریخت پیش از آنکه کار ما در پای پیل بهپایان برسد.
خوریم آنچه داریم و پس از ما میبرند و بریم آنچه از ما خواهند دزدید.
اگر دستبرد میزنی چنان بزن که پیشینگان زدند.
اگر ز دزد و باجگیر گذر میهراسی که ببرند از تو.
به نیازمند بده که انبار نیازمند را کسی نجوید.
نمیبینی که خراجدهندگان دهیکی، برای دزدیدن از مالیات و خراج، آنرا در خانهی یک شخص فقیر پنهان میکنند؟ («ده یک» یعنی مالیات دهدرصد، دهلیز یعنی دالان و فاصله بین در و خانه)
چه دانا بود آن مرد مهندس که از ویرانهای قلعه گنج ساخت
چون بینی که زندگی کوتاه است، چرا گنج صدساله داری؟
شادمان باش و شادی نما و بیا شبی همچون کیقباد بزمی پرشکوه بداریم.
یک امشب از بخت، حقمان را بگیریم و از دی و فردا یاد نکنیم.
از بیهودهکاری بپرهیزیم که دانایی و خرد از این پیشه ناخرسند است.
از آنچه در دسترس هست زندگی را خوش و نیکو گردانیم.
به رای و دانش دل خویش را شاد کنیم نهچندان که تن را نعل در آتش (یا آتشین) بگردانیم.
دَمی که هست هرچه داریم و نه بیشتر، فیروزی و سعادت نیست به تلخی گذراندن.
چنان نفَس را دم بزن که حقت را ازو بگیری که اگر نگیری از دستت رفتهاست.
پول را صرف شادی دل نما که پول در برابر شادی دل هیچ است.
غصه پول را مخور سر خودت سلامت! پول بگو مباش.
کار جهان و دنیایی را زیاد جدی مگیر آدم سختگیر، سختمیر شود.
به آسان گذران دم و عمر را که در آسایش زید آدمی آسانگیر.
شبی دلپذیر و زمانی پر قدر را باید بهشادمانی گذراند.
چنین گوید مرد گوهرفروش و شعر را به یاقوتهای ناب اسکندری مزین میکند.
که اسکندر آن شب با دلی شاد و پر عشق، به یاد لب یار باده زد.
با سخنان شیرین پیاله می سرکشید و با لب، جام را مفتخر کرد.
با پشتی راست و سرو مانند نشسته و گاهی لاله میریخت و گهی ارغوان.
زلفی بر چهرهاش آمده و نیز شبنمهایی از گلاب.
هم از پیروزی در جنگ شاد بود و هم یاری در خانهاش.
یار نازنین را خواست (یعنی) آن پری پیکر را.
در خیمه خود ماند و یار؛ بقیه رفتند از جمله نوازندگان و رقصندگان.
نگاری خوشگیسو که او صد بار در دل آرزو کرده.
لب، از دانه انار دلاویزتر، سخن از نباتسرخ شیرینتر.
چشمانی کشیده که دل را غارت میکرد و دهانی تنگ که نوایی خوش چو چنگ داشت.
بر و دوش و زلف خوشعطر، و زلفش تا عطف دامن رسیده.
زیور مجلس و بزم و در چنگ شاه همچون ساز چنگ.
به فرمان شه چنگ نواخت و خواند.
(خواند) که جهان امروز از شادی جوان گشته و این همه از دولت شاهیست.
در فصل گل، زندگی خوش باشد و جهان شاد است چو بهار میخندد. (شه به بهار مثال گشته)
چو خورشید به اوج رفعت میرسد جهان پر از نور شود.
صبا که را ببافد و بدوزد زمین از چمن نرم و هوا از او لطیف گردد.
وقتی گل سرخ، باغ را آذین کند از هر غنچه صد چراغ میافروزد.
اسکندر که در جنگ پیروز گشته اکنون آینه در زیر غبار و زنگ، زیبا نیست.
وقتی چون کیخسرو مینوشد چرا جام خالی بر سریر است؟
شاه از جمشید بالاتر، و زیبایی من والاتر از خورشید است.
شه اگر فریدون زرینهکفش است، در فتح و پیروزیاش من درفش کاویانیام.
شه اگر کیقباد است و در اوج قدرت و شکوه است، تاج و افسر من موی زیبایم است.
شاه اگر کاووس است که تاج از فیروزه دارد، من تخت عاج اویم.
شاه اگر چون سلیمان دیوبند است من عاشقان و دیوانگان زیاد دارم.
شه اگر عالم گرفت ای عجب (یا شاید «آفرین بر من») که عالمگیر را گرفتم.
اگرچه کمند شاه خورشید و ماه را صید کرده.
کمندی از زلف سازم و بیترس صیدش کنم.
اگر او را کمندی ماهگیر است مرا کمندی شاهگیر است.
اگر بازویی تیرانداز دارد من غمزه و چشمی تیرافکن دارم.
اگر نیزه خونریز دارد، من توانم با زیباییام خون ریزم. (حربه: نیزه کوتاه)
اگر او قصد جنگ کند زبانم جنگ را بازی دهد.
اگر او لختی زرین بر دوشش نهد من زلفین دولختی گرد گوش دارم. (لختی: گرز فلزین. دولختی: دولنگه؟ یا صفتی بوده برای مشک )
اگر او یک طوق بر اسب آویز کرده مرا ده طوق بر غبغب است.
اگر او کیسههای پر جواهر دارد من کیسهای پر مروارید دارم.
اگر همچنین که یاقوت او از معدن است یاقوت لب من، انارگون است. (رمانی: شبیه انار یا دانه انار)
اگر او انجمشناس آسمان و فلک است مرا کواکب نگهبانند.
اگر او علَم شاهی بر سر دارد من صد عَلَم دارم. (علم دوم: نقش و نگار جامه. همچنین کنایه است از کنیز زیبا یا کنایه از عاشقان )
اگر او شاه جهان شده من شاه زیبایانم و جانافزا.
بهگاهی که نقاب از روی بردارم جهان را با یک موی خود عوض نمیکنم.
وقتی گیسوی سیاه خود را بر چهره افکنم ماه را با گیسوی بلند خود بر خاک میآورم.
وقتی که به سخن گفتن آیم از دهان کوچک خود شراب خوشعطر میریزم.
شراب من جان را شادی میبخشد، و لبهایم رویای شیرین میآفریند.
اگر هلال ماه را میخواهی به غبغبم بنگر و اگر قند بتواند نمک بریزد آن لب من است.
با این لبهای شیرین که دارم و با لبخند خوش، بوسههایش را ببین که همچون سمرقندی نرم و لطیف است. (سمرقندی در اینجا نام نوعی میوه یا شیرینی یا کالاست)
اگر میگویند که کیمیا میتواند سنگ را زر کند بوی خوش من خاک را خوشعطر میکند.
ستاره سهیل که چرم را میپرورد عطر من، نسیم را مینوازد.
در یک آن دلهای عاشقان را کباب میکنم و در لحظهای دیگر جان را غارت.
از یکسو آن را شکار میکنم و نوازش میکنم و از سویی در دریا رها میکنم.
با وعده درمان میفریبم و با درد میسوزانم این کار تنها از من ساخته است.
اگر پارسای راهب من را حتی از دور ببیند مرا همچون هیربد که بهنور سجده میبرد، میپرستد.
اگر زاهدی خشک و بیاحساس همچون خارهسنگ باشد با یک نغمه چنگ او را بهرقص میآورم.
سیمکار میکنم چون سپیدگون هستم اما قفل گنجینه را نشکنم.
باغ ما را که درب آن پیدا نیست جز باغبان کسی کلیدش را نداند!
اگر چه خرماهای شیرین و سخنان شیرین زیاد دارم اما کسی جز خار خشک از من چیزی نمیبرد. (خار در اینجا تیغهای خشک درخت نخل است که بُرنده است)
همچون گلاب خوشبو هستم اما برای درمان سردرد نیستم و به نمکخواه خود جگر میدهم
آیا شب، روی ماه مرا دید که همچون خال من سیاهروی شد و بنده من شد؟
آیا ماه نو که هلالی است برای در آغوش گرفتن من خانه را خلوت کرده و آغوش باز کرده است؟
هوش مصنوعی: وقتی که موهایم با ناز و بازیگری به جلو بیفتد، مانند طعمهای میشود که پای کبک دری (پرندهای زیبا) را به دام میاندازد.
هوش مصنوعی: اگر پرده را از گوشم کنار بزنند، دهانم مانند گل سرخ پر از آب و تَر میشود.
هوش مصنوعی: اگر موهای او را به گونهای به هم ببافم که مانند زلفی آویزان شود، میتوانم او را با دامی تر شده و در آب ببرم.
هوش مصنوعی: وقتی که زیبایی و لطف اندام را مشاهده کنم، دل من چنان شاد میشود که مانند بادام، پوست سخت را میشکنم و به مغز آن میرسم.
هوش مصنوعی: وقتی که بازوی نرم و خوشفرم سمن را باز میکنم، مانند این است که ورق را از روی شرم برمیدارم.
هوش مصنوعی: شکر، طعمی شیرین و خوشمزه است که به نوشیدنی من افزوده میشود، و مرواریدهایی که به عنوان حلقه در گوش من است، زینتدهنده و زیبا هستند.
هوش مصنوعی: من دهانم را به او که مشتریام است سپردهام، زیرا او انگشتری دارد که نشاندهندهی ارزش و مقام اوست.
هوش مصنوعی: دوست من که با گل خورم، یاد تو باعث نوش باد و خوشحالی من است؛ پس فراموشی گل را برایم به ارمغان بیاور.
هوش مصنوعی: چشمی که جذابیتش با بابل مرتبط است، با خود جادوی خاصی به همراه آورده که موجب پدید آمدن شگفتیها و افسونها شده است.
هوش مصنوعی: از جفاف و بیآبی من، تنها یک مو بر چین (خطوط) گذشت و از آن مو، عطر مشک مانند بوی خوشی در دشت پدیدار شد که به ناف آهوها میماند.
هوش مصنوعی: اگر گیسوانت را به دور گوشم حلقه کنم، بیا و ببین که دل من که به خاطر تو رفته، چگونه به دست میآید و به حالتی نیکو درمیآید.
هوش مصنوعی: وقتی که با ناز و کرشمه به چشمان کسی نگاه میکنم، انگار که تمام دلسپردهها و عشقورزیهای از دست رفته را دوباره به دست میآورم.
هوش مصنوعی: دل را که به سوی راه عشق میبرم، با نشان زلف خود (زنخ) فریب میدهم تا در چاه عشق بیفکنم.
هوش مصنوعی: من به یک مویی از آن عاشق، طوق و تاج میدهم و از بوی خوش عطر خَلُّخ (عطر معروف عربی) مالیات میستانم.
هوش مصنوعی: اگر من به سلطنت چین دست پیدا کنم، پنج بار به واسطهٔ موم خودم مهر میزنم تا روم را غارت کنم.
هوش مصنوعی: جگر گوشه چینیانم به معنی دختر یا محبوب چینی من است، و خال چراغ دل رومیانم به معنای اینکه این دختر به عنوان روشنایی و دلخوشی رومیان شناخته میشود. به طور کلی، شاعر به زیبایی و جذابیت زن چینی اشاره میکند که توانسته است رومیان را تحت تأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: وقتی که به خواب میروم، مانند طبرزد (چوپانی که دامها را میچراند) هستم که شاداب و خوشحال میشوم، و وقتی با غمزهای ناز و فریبنده به کسی چشمکی میزنم، مانند کسی هستم که طبرخون (زنی از قبائل کوچ نشین) را به نظر میآورم.
هوش مصنوعی: لب من مانند لعل (سنگ قیمتی قرمز) زیبا است و میتواند کارساز باشد، و خیال من به قدری درخشان و زیباست که با خورشید بازی میکند.
هوش مصنوعی: من در میانسالی به زیبایی موجودی نقرهفام شیفته شدم و فهمیدم که آن محبوب، باغ ارم را به خاطر زیباییاش ساخته است.
هوش مصنوعی: وقتی پستانم مانند میوهای نارنجی رنگ شده و از باغ دل، به حالت عشق و شور و شوق ریخته است، به همین خاطر احساس شادی و تازهنفسی میکنم.
هوش مصنوعی: من به دلیل عشق و شوقی که دارم، مانند نارنجی شاداب و سرزندهام. حالا میپرسم که این شادی و سرزندگی نصیب چه کسی میشود و بخت به چه کسی رو کرده است؟
هوش مصنوعی: ساقهٔ درخت من خوشبخت است زیرا دوستم بر روی آن شکوفهای آورده است، هرچند که ظاهر این شکوفه شبیه به پوست است.
هوش مصنوعی: من (اسکندر) و آبِ سرخ (خون) و سبز (پیشکش) شاه جهان مرا به آب سیاه (عذاب یا مرگ) فرو ببر، یعنی به وضعیت خطرناک و تلخی دچار کن.
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم که دستانم را به کار ببرم و مانند چنگ (ساز musical) او را در کنار خودم قرار دهم.
هوش مصنوعی: گاهی بوسهای بر چشم این کنیزک زیبا میزنم و گاهی نیز زلف خود را به دست او میسپارم.
هوش مصنوعی: اگر قرار باشد جانم را به جای او قرار دهم، این را فقط در صورتی میپذیرم که هرگز نگاه خود را از او برندارم و از او جدا نشوم.
هوش مصنوعی: چنان تحت تأثیر محبت آن خورشید (یعنی کنیزک چینی) هستم که در روز قیامت هم از خواب بیدار میشوم.
هوش مصنوعی: اگر آب باشد، بگوید که زندگی میبخشد و اگر سایهای باشد، بگوید که جوانی میدهد.
هوش مصنوعی: اگر وصال من حاصل شود، زندگی طولانیای به تو میبخشم و جوانیام را در اختیار تو قرار میدهم، وقتی که به آرامش و ناز تو برسم.
هوش مصنوعی: شاعر به کنایه میگوید که سکندر، در جایی نامناسب و بیهدف در حال حرکت است، به گونهای که معلوم نیست به کجا میرود. این ابهام نشاندهندهٔ انحراف سکندر از مسیری صحیح و منطقی است.
هوش مصنوعی: اگر سکندر در جستوجوی راههای تاریک و دشوار است، باید به زلف من (که نماد زیبایی و محبت است) نگاه کند که او را به سوی نور و روشنایی رهبری میکند.
هوش مصنوعی: اگر از آن زلف سیاه خواسته باشد که به رنگ یاقوت باشد، همانگونه که برای زندهکردن روح، آب حیات را به دست میآورد.
هوش مصنوعی: لب من که به رنگ یاقوت سرخ است، شامل چشمهای از زیبایی و طراوت است که مانند آب حیات، زندهکننده و دلکش میباشد.
هوش مصنوعی: جهان سلطنتی چه مدت میخواهی خود را بزرگ و قدرتمند نشان دهی؟ به این بهشت جاودانی که همچون آب حیات است، حسادت و آتش در دل خود نبر.
هوش مصنوعی: من شبیه پری زیبا هستم و مانند پری در آسمان پرواز میکنم. تو هم مثل دلی هستی که به من وابسته شدهای، پس به من نچسب و وابسته نباش.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم با تو رابطه داشته باشم که در آن آیندهام به خطر بیفتد؛ باد را به عنوان نمادی از ناپایداری و نازکدلی در نظر گرفتهام، اما میخواهم این ناپایداری به وجود نیاید.
هوش مصنوعی: این سنگ سخت یعنی دل سخنگوی شاعر، نمیتواند با دلهای نازک و حساس دیگران ارتباط برقرار کند و به آرامش نیاید.
هوش مصنوعی: من را به ترک خود مکشان، چون من ترک نیستم، بلکه هندی هستم که وابسته به تو هستم.
هوش مصنوعی: من از چین به دنیا آمدهام و حالا به خاطر وجود تو بر روی زمین هستم، اما از درد جدایی تو رنج میبرم.
هوش مصنوعی: گل من گلی است که در سایه پرورش یافته و به دلیل سایهاش نمیتواند به نور خورشید برسد و درخشان شود.
هوش مصنوعی: چون من مانند میوهای هستم که در سایهٔ خانه قرار دارد، میوهای که در این خانه به دنیا آمده، بسیار ناخوشایند و نامطلوب است.
هوش مصنوعی: من تو را به عنوان گل خوشبو در آغوش میگیرم، زیرا خود گل خوشبو میتواند باعث خوشبویی و زیبایی خانه شود.
هوش مصنوعی: رها کن کبک را برای شکار، زیرا باید از عقابهایی که به دنبال شکار هستند، بترسی.
هوش مصنوعی: خرما که به درخت رسیده و آماده است، اگر به آرامی و احتیاط به آن دست بزنی، میتوانی آن را به راحتی بچینی، اما اگر محکم بگیری، ممکن است بشکند.
هوش مصنوعی: اگر جگر خوار و عیاشی به سراغ من بیاید، چیزی از من پیدا نمیکنی؛ زیرا من نه شیرین و خوشمزهام، بلکه خودم نیز با غم و اندوه زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: بسیاری از دلها از خوردن خون من حزن و اندوه به دل گرفتهاند و چه مقدار خون در گردن من باقی مانده است، که نشاندهندهٔ عواقب کارهای من است.
هوش مصنوعی: من به وسیلهای شیرین و دلپذیر، بارها به داوری پرداختم و در این کار، بیشتر از او (کنیزک چینی) مورد توجه و رونق قرار گرفتم.
هوش مصنوعی: صدای دلنواز و چهرهٔ زیبا و جذاب من، همین قدر خوشایند و زیباست که خود این خوشی، خوشایندتر است.
هوش مصنوعی: وقتی که من ساقی شوم، نوشیدن شراب حرام نیست و وقتی که من موسیقیدان شوم، نوشیدنی از جام ریخته میشود.
هوش مصنوعی: وقتی که دستم را به سمت رود میبرم و آن را نوازش میکنم، احساس خوشی میکنم و پس از آن، در حالت مستی غرق میشوم و به سرمستی میرسم.
هوش مصنوعی: از دور اینگونه عشق و زیباییها را در آغوش میکشم و به زندگی و احساسات لطیف میپردازم.
هوش مصنوعی: وقتی که دلخوشی را در آغوش بگیرم، دیدگانم را بهگونهای برابر میکنم که دل را مشغول و شاد کنم.
هوش مصنوعی: من و نالهٔ چنگ، به معنی من و صدای غمانگیز چنگ هستیم؛ و از آنجایی که من عاشق هستم، آیا کسی زمان شکیبایی دارد و میتوا نید این ناله را تحمل کند؟
هوش مصنوعی: اگر تو شهریار و پادشاهی باشی که دوست من است، چه چیز دیگری از خوشی و شادی برای من اهمیت دارد؟
هوش مصنوعی: چون منی در جهان وجود ندارد، پس در زندگیام چیزی هم نیست که مورد رضایت قرار گیرد.
هوش مصنوعی: وقتی که دستان کسی به نرمی بر چنگ مینوازد و صدای دلنوازی ایجاد میکند، چنین پیامی از آن به ذهن میرسد که برای شنونده شیرین و دلنشین است.
شه از عشق، بر آن نوش نازنین درآمد همچو باز سپیدی که بر کبک زند.
پرنده تذرو بهار با غنج و عشوه بیرون آمد از جایگاه زرین ترنج.
سرا خلوت و خالی بود و معشوقه تشنه عشق؛ اختیار بهکلی از دست رفت.
شبی ساکت و آرام و زیبارویی آنچنان بینظیر! چطور میشود از او چشم پوشید؟
شیر مست، گوزن جوان را بر زمین زد و به سرعت به تاراجگاهش حمله برد.
عقاب تیزچنگ به شکار حواصل سپید آمد و خورشید به مهمانی و وصال ماه رسید. (حواصل پرندهای است سپید و آبزی)
یک زمان مثل شکر لبهایش را میچشید و زمانی مثل نیشکر عصارهاش را میمزید.
آن سمنسینه را در آغوش فشرد و از در گنجینه، مُهر برداشت.
شرابی بیهمتا دید و باغی پر از سیب و انار!
عقیقی دید بیخش و نگینی که به الماس خط و خشی نخورده بود!
گلی دستنخورده و بیخار که جز باغبان چشم کسی بدان نیفتاده بود.
از آن حرارت و گرمی چنان سرخ شده بود که گویی خون میخواست از او فوران کند.
حرفهای نوشین و شیرین بههم گفتند و همچون شیر و شکر در همدیگر آویختند.
دو سرو قامت در هم خزیدهبودند و لذت و شیرینی به بادام و روغن رسیده بود!
هوش مصنوعی: دو ساقه (به معنی دو پی یعنی دو جوان) مانند دو حرف «الف» خمیده و به هم پیچیدهاند، که از یک جنس و طبیعت مشابه به هم نزدیک شدهاند.
هوش مصنوعی: چنانچه لولوی خام (ابزاری برای مایعات) را به لُعل (سنگ قیمتی) کمی سفت و سخت کنیم، هم لولو (مایع) آرام میگیرد و هم لعل (سنگ قیمتی) به خواب میرود.
هوش مصنوعی: سکندر در کنار چشمهای که زندگی را به ارمغان میآورد، شادی و خوشحالی بسیار را تجربه کرد.
هوش مصنوعی: چند شب را به شادی و خوشی گذراند و از آن حالتی که در آن بود، احساس جدا شدن نداشت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.