گنجور

 
نظیری نیشابوری

هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاص

قحطیان را می کند از قحط در کنعان خلاص

زود از دنبال هر کام و تمنا می روند

این تهی ظرفان نمی گردند از حرمان خلاص

پادشاهان را دل ما رام کردن دولت است

ما به دام آییم دشوار و شویم آسان خلاص

ما نظربازیم و عاشق پیشه گو مفتی بدان

نیست زاهد از ریا و عاشق از بهتان خلاص

زاهد خلوت نشین را دل به صد جا می رود

کس نیابد از فریب آن صف مژگان خلاص

خوش «نظیری » دامن وقتی به جنگ آورده‌ای

دیر بازآید گر از دستت کند دامان خلاص

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وحشی بافقی

نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص

کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص

کار دشوار است برمن ، وقت کار است ای اجل

سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص

کشتی تابوت می‌خواهم که آب از سرگذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه