گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

اذا ماشئت ان تحیی حیوة حلوة المحیا

به رسوایی برآور سر ز مستوری برون نِهْ پا

حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بود

برآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا

ز خط و خال رخسارش قضا شکل نمود اول

قلم برداشت هر ذره ورق پر گشت از انشا

در آن گلشن هوا بودم که مستی زاد از نرگس

در آن مجلس صفا بودم که عشق از حسن شد پیدا

به زحمت اتصال افتد، چو پیوندی برید از هم

به فرصت قطره دریا می‌شود، چون قطره شد دریا

کجا ناز و نیاز عاشق و معشوق کم گردد

ز حاجت حسن مستغنی و ما محتاج استغنا

شراب و شاهد و میخانه و ساقی همه دلکش

به این خمار بی‌پروا سری داریم و صد سودا

تقاضا بر تقاضا می‌رسد زان سوی دل هر دم

زمانی نیستم خالی فغان زین شوق کارافزا

اگر نالم ز حرمان رخ مگردان حسبة لله

قیاس وصل و محرومی گلستانست و نابینا

درون بیت احزان پیر نابینا چه می‌داند

که شهری بر سر سودای یوسف می‌کند غوغا

«نظیری» گر طمع داری که مقبول جهان باشی

فلا تحسد و لاتبخل و لاتحرص علی الدنیا