هر شب بذیل صحبت جانان تن آورم
وز دامنش نثار به دامن درآورم
بیرون روم ز ارض جسد در سمای روح
وحی مبین و کشف مبرهن درآورم
انشا کنم به منطق سیمرغ راز غیب
شورش به طایران نوازن درآورم
نیلی لباس و سینه فروزان چو کرم شب
در صحن لفظ معنی روشن درآورم
آتش زبان شمع بخاید چون من به حرف
کلک زبان بریده الکن درآورم
از مد عنبرین که کشم صبح اولین
اشهب به روی عنبر لادن درآورم
سر برزند چو صبح ز دیوار بوستان
کلک و ورق گرفته به گلشن درآورم
هرگه کنم نظاره مرآت گل به نظم
صد معنی از خموشی سوسن درآورم
چون حسن ارغوان نگرم از سرشگ گرم
خون در رگ فسرده روین درآورم
هر گوهری که از شب آبستنم بزاد
روزش به عقد بخت سترون درآورم
گر معنیی بربط سخن توسنی کند
سختش لگام بر سر توسن درآورم
بر صحن چارباغ جهان افکنم سماط
از هشت خلد خوان ملون درآورم
گردد بحل کار، فرومانده بس که من
لعل گران به تیشه کان کن درآورم
طبعم شکفته از طرف کس نمی شود
تا کی دقیقه های مبین درآورم
هر روز گوی برده به دعوی ز آفتاب
بر زین نشسته شور به برزن درآورم
زین زال فتنه جوی کشم کینه قدیم
غارت به خان و مانش چو بهمن درآورم
از دیک سینه جوش برآرم به سوز دل
گردون به رقص همچو نهنبن درآورم
دوران هنوز خون سیاوش نکرده پاک
سهراب را به حرب تهمتن درآورم
صد نوحه جیب و سینه درد در درون و من
از خنده پرده بر رخ شیون درآورم
صد تفته سوزنم به جگر هست و آب نیست
چندان که نم به چشمه سوزن درآورم
از بس گشاد تیر دهد شست روزگار
نگذاردم که دست به جوشن درآورم
صد زخم دل گزا خورم از دست ناکسان
تا لقمه ای به کام چو هاون درآورم
گوهر به مشت می دهم و نیست ناخنم
چندان که یک خراش به معدن درآورم
دستم نمی رسد که برآرم ز آستین
پایم نمی دهد که به دامن درآورم
باید هزار دور کند آسمان که من
یک بار آفتاب به روزن درآورم
امید عیش نیست درین چاه غم مگر
بیژن شوم که مرغ مثمن درآورم
با خصم سخت روترم از تیغ و دوست او
آیینه ام که در دل آهن درآورم
گردون اگر بیازش دستی کرم کند
گل مهره زمین به فلاخن درآورم
افشای راز بت نه صلاح است ورنه من
صد پارسا به کیش برهمن درآورم
آن گفتگو به خاک مذلت فتاده باد
کز بهر مصلحت حیل و فن درآورم
شک نارسانده دست به چوگان اعتقاد
گوی یقین به حال گه ظن درآورم
مگر زمانه پرده یوسف دریده است
کی دل به دست عشوه این زن درآورم؟
پاک از جهان روم که مسیح مجردم
قارون نیم که گنج به مدفن درآورم
بر توسن زمانه کسی ره به سر نبرد
من زیرکم که پای به کودن درآورم
ترسم چنان ز حاصل دوران که دانه را
چون مورچه شکسته به مکمن درآورم
قسمت رسیدنیست ز احسان هر که هست
دست از چه پیش رزق معین درآورم؟
گل در بغل نسیم چمن می کند مرا
من آن نیم که دست به چیدن درآورم
بر نخل شعله هر شرری بلبلی شود
گر خار خار سینه بگلخن درآورم
هر بخیه بر مرقع درویش عقده ایست
غفلت شود که رشته به سوزن درآورم
بر حلقه کمند و خم دام فتنه ام
مرغی نیم که چشم به ارزن درآورم
در وادیی که بیم خطر بیشتر بود
شب نالم و به قافله رهزن درآورم
آن نغمه سنج بلبل باغم که در خزان
مرغان رفته را به نشیمن درآورم
عشقت چو دست فتنه به یغما برآورد
از ره بلای رفته به مأمن درآورم
از بس که پیش عشوه تو بی بهاست جان
شرم آیدم که کیل به خرمن درآورم
ابر بهار حسن توام کز سرشک و آه
شب های رنگ و بوی به گلشن درآورم
مغز جگر گدازم و در دیده ها کشم
تا در چراغ حسن تو روغن درآورم
در همتم چو سرو به آزادگی مثل
قمری نیم که طوق به گردن درآورم
عشاق همتی که ز در صبر رفته را
گر درنیاورد دگری من درآورم
خورشید جرعه نوش شراب خم منست
حاشا که لب به دردی هر دن درآورم
شهدی چو دوستی به قدح خوشگوار نیست
کی لب به زهر کینه دشمن درآورم
نی نی که لاف می زنم و هزل می کنم
کی من به امر و نهی کسی تن درآورم؟
آن روستاییم که به غازان شه ار رسم
اول زبان به گفتن «کم سن » درآورم
در ظاهرم تکبر و در باطنم هوا
سنجاب در ته خزادکن درآورم
از بس بدم کفایت جرمم نمی کند
تاراج اگر به رحمت ذوالمن درآورم
آن سالخورده مطرب دیرم که صبح و شام
انجیل را به نغمه ارغن درآورم
طبعم رحم فسرده شد از شهوت زنان
لب بندم و عقیم بزادن درآورم
دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر تو
از نعت خواجه نظم مدون درآورم
شهری ز بیم احمد مرسل کنم بنا
آفاق را به حصن محصن درآورم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان عشق و دلدادگی خود به معشوق پرداخته و تصاویری زیبا و شاعرانه از احوالاتش را به تصویر میکشد. او عشق را چون مایهای از حیات و شعف توصیف میکند و به صفاتی از قبیل زیبایی، راز و رموز موجود در عشق اشاره میکند. شاعر به احساسات عمیق خود، ناامیدیها و آرزوهایش پرداخته و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند او را به عرش آسمانها ببرد و از دنیای مادی جدا سازد. در نهایت، او با تأکید بر دشواریها و چالشهای عشق، تصریح میکند که در این راه با مشکلات متعددی روبرو است اما همچنان به جستجوی زیبایی و حقیقت ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: هر شب در کنار محبوبم مینشینم و از لطف او بهرهمند میشوم و از محبتش به خودم انرژی میگیرم.
هوش مصنوعی: از دنیای مادی خود خارج میشوم و در آسمان معنویت، حقیقتهای روشن و وحی واضحی را به ارمغان میآورم.
هوش مصنوعی: من میخواهم با زبان سیمرغ، رازهایی را از غیب بیان کنم و شور و هیجان را به پرندگان هدیه دهم.
هوش مصنوعی: با پوشیدن رنگ نیلی و با قلبی پر از شور و اشتیاق، مانند کرم شبتاب که در شب میدرخشد، تلاش میکنم تا مفهوم را به وضوح بیان کنم.
هوش مصنوعی: شمع با زبان خود آتش میگیرد، اما من با کلمات بریده و ناقص، سخن میگویم.
هوش مصنوعی: در صبح زود، عطر خوشی را از عنبر به مشام میرسانم و با شوق و شادابی به سراغ زیباییهای زندگی میروم.
هوش مصنوعی: وقتی صبح سرزند و روشنایی بیدار شود، با قلم و کاغذی که در دست دارم، گلستانی پر از زیبایی و شگفتی را به تصویر میکشم.
هوش مصنوعی: هر بار که به آینه گل نگاه میکنم، میتوانم از سکوت گل سوسن معناهای زیادی استخراج کنم.
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی ارغوانی او را میبینم، از اشکهای گرم خودم، خون را در رگهای سردم به جریان میاندازم.
هوش مصنوعی: هر گوهری که در شب تولد من به دنیا بیاید، روز او را با بختی بیثمر و ناکام پیوند میزنم.
هوش مصنوعی: اگر کلامی از بربط (آواز یا موسیقی) لطافت و زیبایی داشته باشد، سختی آن را درک میکنم و مانند سوارکاری با تسلط، مهارت خود را به نمایش میگذارم.
هوش مصنوعی: در باغ وسیع جهان، سفرهای از هشت بهشت گسترانده و خوشبو میچینم.
هوش مصنوعی: با تلاش و جستجو به حل مسائل پیچیده میرسیم، چگونه میتوانم با ابزارهایی ساده، گوهرهای باارزش را از دل زمین بیرون بیاورم؟
هوش مصنوعی: نفس من از طرف کسی شکفته و باز نشده است و نمیدانم تا چه زمانی باید این دقیقههای روشن و واضح را بیان کنم.
هوش مصنوعی: هر روز با شجاعت و جذبهای مانند آفتاب، به میدان میروم و شور و هیجان تازهای را به شهر میآورم.
هوش مصنوعی: از این زال (با اشاره به شخصی خاص) به خاطر فتنهجوییاش، کینهی قدیمیام را بیرون میکشم و خانه و کاشانهاش را مثل بهمن ویران میکنم.
هوش مصنوعی: از دل سوزانم صدایی به وجود میآورم که همچون نهنگ در آسمان به رقص درآید.
هوش مصنوعی: در زمانی که هنوز خون سیاوش پاک نشده است، من سهراب را به جنگ تهمتن میبرم.
هوش مصنوعی: در دل من صدها نوحه و درد نهفته است، اما من به جای گله و شکایت، با خنده پردهای از غم را کنار میزنم.
هوش مصنوعی: در دل خود آتشهای فروزانی دارم، اما آب برای خاموش کردن آنها نیست. به اندازهای نیست که حتی بتوانم یک قطره آب از چشمه سوزنی بیرون بیاورم.
هوش مصنوعی: به خاطر آنکه روزگار به شدت سخت و دشوار است، نتوانستم دست به زره ببرم و از خودم دفاع کنم.
هوش مصنوعی: من از دشمنان زخمهای فراوانی را تحمل میکنم تا بتوانم لقمهای به دست آورم و زندگیام را بچرخانم.
هوش مصنوعی: من چیزی با ارزش به تو میدهم، اما توانایی من آنقدر کم است که نمیتوانم حتی یک آسیب کوچک به معدن بزنم.
هوش مصنوعی: دستم به آن چیزی که میخواهم نمیرسد و نمیتوانم آن را از آستین بیرون بیاورم، پایم هم اجازه نمیدهد که به دامن برسم و آن را بگیرم.
هوش مصنوعی: باید آسمان هزار بار در دور خود بچرخد تا من بتوانم یک بار نور خورشید را از روزن به داخل بیاورم.
هوش مصنوعی: در این دنیا امیدی به خوشی و شادی وجود ندارد، مگر اینکه مانند بیژن بشوم و بتوانم مرغی گرانبها را به دست آورم.
هوش مصنوعی: من با دشمن خود به شدت برخورد میکنم و مانند تیغی تند و برّنده میشوم، اما با دوست خود مانند آینهای هستم که میتوانم احساسات و افکار او را در دلش نشان دهم.
هوش مصنوعی: اگر آسمان با دست کرم و لطف خود کمکی کند، من گلهای زمین را به وسیله فلاخن به سوی آسمان پرتاب میکنم.
هوش مصنوعی: حرف زدن درباره راز معشوق درست نیست، وگرنه من میتوانم تعداد زیادی افراد پاکدامن را هم به سادگی به آیینی دیگر جلب کنم.
هوش مصنوعی: همین گفتگویی که به ذلت و پسترتبهای انجامیده، باید فراموش شود؛ چرا که من فقط برای حفظ منافع و مصلحت، به فریبکاری و ترفند متوسل میشوم.
هوش مصنوعی: من به شک و تردید اجازه نمیدهم که به عقایدم آسیب بزند، بلکه با اطمینان و یقین به باورهایم ادامه میدهم و در مواقعی که دچار تردید میشوم، سعی میکنم به روشنی فکر کنم.
هوش مصنوعی: آیا زمانه آنقدر تغییر کرده که من بخواهم به این زیبایی فریبم و دل به او بسپارم؟
هوش مصنوعی: از این دنیا میروم به دور از هر آلودگی و وابستگی. من مانند مسیح هستم که تنها و بینیازم، نه مانند قارون که ثروت را جمعآوری کرده و در گور میگذارد.
هوش مصنوعی: هیچ کس در این دنیای پر افت و خیز به جایی نمیرسد، اما من با دقت و حوصله میتوانم در این مسیر قدم بردارم.
هوش مصنوعی: میترسم که به دلیل گذر زمان، آنچه به دست آوردهام، مانند دانهای که مورچه آن را شکسته، در جایی پنهان و بیاستفاده بماند.
هوش مصنوعی: بخشی از زندگی از احسان و کمک دیگران به ماست و از طرفی نمیتوانم به خاطر برکت و روزی مشخصی که برایم مقدر شده، چیزی از دیگران طلب کنم.
هوش مصنوعی: گل در آغوش نسیم، حس خوبی به من میدهد. من کسی هستم که میتوانم با دست خود، گل را بچینم.
هوش مصنوعی: اگر شعلهای بر نخل بلندی بزند، بلبل آوازش را زیبا میسراید، و اگر سینهام پر از خار باشد، آن را در گلخن به گل تبدیل میکنم.
هوش مصنوعی: هر بخیهای که بر روی لباس درویش زده میشود، نشانهای از نادانی است که میگوید میتوانم رشته را به سوزن فرو کنم.
هوش مصنوعی: من در دام و فریب و مشکلات زندگی قرار دارم، اما مانند مرغی نیستم که به راحتی فریب برزگ را بخورد و به چیزهای ناچیز و بیارزش دل ببندد.
هوش مصنوعی: در جایی که خطرها بیشتر است، من شبانه ناله میکنم و سعی میکنم قافله را از دست دزدان نجات دهم.
هوش مصنوعی: من در تلاش هستم تا صدای دلنواز بلبل را که در فصل پاییز گم شده، به خانهام بیاورم.
هوش مصنوعی: وقتی محبتت به خاطر مشکلات و سختیها به خطر بیفتد، سعی میکنم که آن را به جایی امن و آرامشبخش برگردانم.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و فریبایی تو، جانم بیارزش شده است و احساس شرم میکنم که خودم را به سادگی در اختیار تو قرار دهم.
هوش مصنوعی: ابر بهار وجود تو را توصیف میکند که با قطرات اشک و آههای من، زیبایی و عطر شبهای بهاری را به گلستان میآورد.
هوش مصنوعی: من درد و رنج فراوانی را تحمل میکنم و اشک میریزم تا بتوانم عشق و زیبایی تو را به نمایش بگذارم.
هوش مصنوعی: من مانند سرو برای آزادی تلاش میکنم و همچون قمری نیستم که طوقی به گردن خود بیندازم و خود را به بند بکشم.
هوش مصنوعی: عاشقان، اگر کسی نتواند صبر و استقامت را که در عشق از دست رفته است، دوباره به دست آورد، من این کار را انجام میدهم.
هوش مصنوعی: خورشید مثل جرعهای از شراب خم من است، هرگز نمیگذارم به درد و رنجی که دیگران دارند، دلم آزرده شود.
هوش مصنوعی: دوستی مانند عسل لذیذ و شیرین است، اما اگر دشمنی کینهای داشته باشم، نمیتوانم به آن زهر بیندیشم و از آن بگذرم.
هوش مصنوعی: من که به شوخی و بازیگوشی مشغولم، هرگز تحت تأثیر اوامر و نواهی کسی قرار نخواهم گرفت.
هوش مصنوعی: من اهل آن روستایم که در آنجا با زبان اولم، برای غازان شاه از سن کم صحبت میکنم.
هوش مصنوعی: در ظاهر خود را متکبر و مغرور نشان میدهم، اما در درونم به وسوسهها و خواستههای خود وابستهام و در عمیقترین افکارم به دنبال چیزهای بیارزش میگردم.
هوش مصنوعی: به خاطر بدیهایم، گناه و اشتباهاتم آن قدر زیاد است که حتی اگر به رحمت خدا پناه ببرم، باز هم این اعمال من را نجات نمیدهد.
هوش مصنوعی: پیرمرد موسیقیدان من را به یاد میآورد که هر صبح و شب کتاب مقدس را با نواهای دلنشین میخواند.
هوش مصنوعی: طبع من از تمایلات زنان خسته و پژمرده شده است. حالا زبانم را میبندم و نمیخواهم در این رابطه فرزندی بیاورم.
هوش مصنوعی: اگر به یاد تو از فکر و خیال دور شوم، دیوان شعر کهنهای به جا میماند که میتوانم به نظم درآورم.
هوش مصنوعی: من شهرى از ترس پیامبر فرستاده شده، بنا مىسازم و دنیا را به دژی محکم تبدیل خواهم کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر صبح پای صبر به دامن درآورم
پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم
از عکس خون قرابهٔ پر میشود فلک
چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم
هر دم هزار بچهٔ خونبن کنم له خاک
[...]
نعت محمدی علم مغفرت کنم
شمعی به گور از پس مردن درآورم
از حب هشت و چار منور کنم لحد
با چار جو بهشت مثمن درآورم
نار شجر ز انی اناالله زبان گزد
[...]
گر سر بصحبت گل و سوسن در آورم
دست چمن گرفته بمسکن در آورم
با های و هوی ناله کنم راه شوق طی
باشد که هول در دل رهزن درآورم
گر طاعت صنم برم از خانقه بدیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.