گنجور

 
نیر تبریزی
 

گفتم رقم کنم به تو حال دل ملول

رشک آیدم که بر تو فتد دیدۀ رسول

از پند عاقلانۀ مردم دلم گرفت

برقع فرو گشای که حیران شود عقول

این نقد جان و این سرناز ار مصرا گر

یوسف کند بضاعت مزجاه من قبول

وقت است اگر به داد من بی‌نوا رسی

ای خضر ره که بار گرانست و من جهول