گنجور

 
نیر تبریزی

کس نزد پای بگویت که نه سر داد آنجا

روید از خاک مگر خنجر بیداد آنجا

زلفت ار گرد برانگیخت زشهری چه عجب

خاک یکسلسله دل آمده بر باد آنجا

بهوای گل رویت چمنی باز نماند

که نیامد دل شوریده بفریاد آنجا

چه فتاده است در آنکوی که نگذشت بر او

باری از قافله دل که نیفتاد آنجا

خوشمقامیست فرح بخش خرابات مغان

بود از مغبچه کان تا ابدآباد آنجا

گر بصحرای جنون بگذری ای باد صبا

می بیار از دل زنجیری ما باد آنجا

نیرا بادیه عشق عجب دامگهی است

که رود سر زده صید از پی صیاد آنجا