گنجور

 
نیر تبریزی
 

تیشه بر پا زدی ار داغ منش در دل بود

آن قوی پنجه که در کوهکنی کامل بود

بچه دل آینه عکس تو در آغوش کشید

مگر از آه سحرگاهی ما غافل بود

بردم از سوز جگر لابه ز حد پیش رقیب

حالت غرقه ندانست که در ساحل بود

تند بگذشت و مرا سیل غم از سر بگذشت

شکرها دارم از این برق که مستعجل بود

بغرامت بکش ای زلف به بندم که ز عمر

هر چه جز حرف جنون شد همه بیحاصل بود

مشگل خویش ببردم بادب پیش حکیم

چون بسنجیدمش او نیز چو من جاهل بود

عمر زلف تو فزون باد که با روی تو دوش

مو بمو باز نمود آنچه مرا در دل بود

زاهد از بهر خدا پیشۀ تقوی نگرفت

عشق را بار گران خواجه چو من کاهل بود

گفتم از گم شدۀ خویش نشانی جویم

بر هر کس که شدم بیخود و لایعقل بود

ناگه از دیر برآمد صنمی باده فروش

وه چگویم که چه فرخنده رخی مقبل بود

پای بوی من و او هر دو ز جا رفت و لیک

پای او در دل وپای من از او در گل بود

او روان گشت و من اندر عقبش در تک و پوی

تا بدیری که در آن دیرگهش منزل بود

محفلی دیدم و در وی بادب مغبچگان

بسته صف در بر پیری که در آنمحفل بود

پیر آندیر مرا جام جمی داد کزو

پیش چشم آبنه شد آنچه مرا مشگل بود

زنک آئینه در آنمی چو ز دودم دیدم

کونهان در دل و اینکوشش من باطل بود

نام مجنون ز جنون مشتهر آمد نیر

هم بدین ره شدی ار ناصح ما عاقل بود