گنجور

 
نیر تبریزی
 

بستی برشته سر مو پای و دست ما

گوئی برو که با تو نزیبد نشست ما

بازوی زهد پنجه عشق تو بر نتافت

برکوب طبل حسن که برگشت شست ما

این تیغ وین سپر که نیابد بهمسری

با باده بلند تو دیوار بست ما

ای آفتاب حسن تو خود پرده برمگیر

زین سوی اختیار نظر نبست دست ما

دلهای ما که خود بکمند تو بسته ایم

مشکن شکست تست نگارا شکست ما

گفتم که زهر قهر توام کشت گفت باش

باشد که بارنی شکر آرد کبست ما

گنجشک را بمو نتوان پای بست تو

ای تار مو چگونه شدی پای بست ما

زانچشم شیر گیر حذر کن دلا که خون

از شیر فرق می ندهد شیر مست ما

ناصح اگر ملامت نیر کند رواست

آگاه نیست با تو ز عهد الست ما

منت خدایرا که بدونان نه بست دل

تا دیده برگشاد دل شه پرست ما

شاه جهانگشای علی آنکه در جهان

نام و نشان زهستی او یافت هست ما

ای بحر فضل نامتناهی دمی بجوش

کافتد هزار ماهی زربن بشست ما