گنجور

 
نیر تبریزی
 

هر شکاری شود از جنگل شهباز گرفت

جز دو چشمت که دل از وی نتوان باز گرفت

زشبیخون سر زلف بهم نازده چشم

سر راهم سپه غمزه غماز گرفت

مشکن ایدوست دلم را که دگر ناید باز

مرغ وحشی جو ز دامی ره پرواز گرفت

چشم الفت دگر ایهوش مدار از سر من

خوابگاهی که تو دیدی حشم ناز گرفت

لب لعلت زخط سبز جهان کرد سیاه

ماتم غمزدگان نیک باعزاز گرفت

جادوانت همه گر سجده برد پیش سزاست

که فسون نگهت پایه اعجاز گرفت

دل غم عشق بصد پرده نهان داشت زخلق

زلف او باز شد و پرده زهر راز گرفت

واعظ ار غیب نظر بازی ما کرد چه باک

نیّرا گوش نباید بهر آواز گرفت