گنجور

 
نیر تبریزی
 

عهدها شد که نکردی بنگاهی شادم

سست عهدا مگر از چشم تو باز افتادم

ز خیال سر زلف تو مرا نیست گزیر

که جز اینخط جنون یاد نداد استادم

تو بشیر بنتر از آنی که بشیرین مانی

رو ندیدم اگر انصاف دهد فرهادم

هر بلایت بتن آید کنم آویزۀ جان

بندۀ عاجزم ایخواجه مکن آزادم

گفتیم کام زیاد لب من تلخ مدار

هرگز این نکتۀ شیرین نرود از یادم

نالۀ زار من از وحشت جان نیست ولیک

ترسم از ضعف نیارد بنظر صیادم

وعدۀ قند لبی دادی و عمریست دراز

که مکرر کنمش تا نرود از یادم

شدم از زلف تو سر حلقۀ اصحاب جنون

گر چه آشفته بود سلسلۀ اسنادم

بس خرابم ز تبه کاری ایام امید

که کند همت صاحب نظری آبادم

نیرّ افکند و هم شور حسینی بعراق

گر بیاین ملایک بمبار کبادم