گنجور

 
نیر تبریزی
 

سر گران تا کی ز من ساقی بده رطلی گرانم

کز سبک مغزی ز پای افکند دور آسمانم

شیشۀ صبرم شکست از سنگ عبرت چرخ گردون

خون بدست آر یکی در سایۀ خم ده امانم

بر جبین از من میفکن عقده چون ناخوانده مهمان

کز کهن دردی کشان صفۀ ابن آستانم

طرۀ پرچین بدستم ده که از باد مخالف

اندرین بحر معلق سرنگون شد باد بانم

چوندل شب تیره روزم دیده از چشمم میفکن

کاب حیوان است در جوبارۀ طبع روانم

مام دهرم خم نشین غصه کرد از چشم بد چون

دید کاندر مهد عهد اینک فلاطون زمانم