گنجور

 
نیر تبریزی

وقت آن شد که کشد کلک نزار

چون نی از دل ناله های زار زار

بر نگارد داستان شاه را

قصهٔ پر غصهٔ جانکاه را

لب ز خون ناب آمه تر کند

دمبدم شور حسینی سر کند

افکند شور از نوای الفراق

در حجاز از پرده پوشان عراق

بر کشد زین چامه ماتمکده

خرمن گردون به نار موصده

ماند تنها چون به میدان بلا

از پس یاران خدیو کربلا

سرّ توحید خداوند ودود

شد مجرّد از اضافات و حدود

یک به یک شد در ره جانان نثار

هر چه در گنجینه دُرّ شاهوار

حسن جانان، پرده از رخ برگشود

برق غیرت سوخت یکسر، هر چه بود

سوی خرگاه امامت تافت رو

روز روشن خور به مغرب شد فرو

خواهران چون عقد در بستند صف

گرد آن شه، گوهر درج شرف

دختران چون اختران روشنش

انجمن گشتند در پیرامنش

بانوان نالان به دورش با حنین

در فلک بر سر زنان روح الامین

توصیت را آن شهنشاه حجاز

حقهٔ لب بر تکلّم کرد باز

گفت کای پوشیده رویان حجیز

نیست کس را از اجل روی گریز

چون شوم من کشته در دست عدو

سینه نشکافید، مخراشید رو

زینهار، ای بانوان مستمند

که صدا سازید بر مویه بلند

خواهرا! ای مونس غمخوار من

خوش پرستاری کن از بیمار من

چون شوم من کشته در راه خدا

اهل بیت من مکن از خود جدا

کاین غریبان کاندر این صحرا درند

آشیان گم کرده مرغ بی پرند

چون به یغما دست یابد خصم چیر

خواهرا مگذار طفلان صغیر

چون غزالان سر در این صحرا نهند

رو سوی صیاد بی پروا نهند

تا توانت هست می کش نازشان

تا رسانی بر مدینه باز شان

خواهرا از کف مده پای شکیب

که بود اجر صبوران بی حسیب

در فراق من صبوری پیش گیر

اعتبار از رفتگان خویش گیر

هر چه ذی روحند در بالا و زیر

جمله زین مرگند آخر ناگزیر

چون سخن با اهل بیت راد کرد

رو به سوی خواجهٔ سجاد کرد

گفت کای فرزانه فرزند مهین

طاعتت را گردن امکان رهین

چون کنم من رخت از این دیر کهن

هین توئی گنجور علم من لدن

هر چه میراث نبوت زان تست

ملک هستی جمله در فرمان تست

دست، دست تست، در ملک وجود

ای به صلب بوالبشر سرّ وجود

ای به بیماران دم پاکت شفا

چون شوم من کشته از تیغ جفا

این غریبان را ببر سوی وطن

زان سپس گو با رسول مؤتمن

یا رسول الله حسینت کشته شد

پیکر پاکش به خون آغشته شد

خواهران و دخترانش شد اسیر

چون پری در دست دیوان شریر

کوفیان از گلشنت بهر نظر

بارها بستند از گلهای تر

جای آن سر کز کنارت دور شد

گه به دیر و گه به بزم سور شد

این بگفت و بانوان بدرود کرد

رو به سوی کعبهٔ مقصود کرد

دخت شه بارید بر دامن گهر

گفت استسلمت للموت ای پدر

گفت چون ندهد کسی بر مرگ تن

ای بلاکش دختر مه روی من

که نه یاری مانده و نه یاورش

رفته عباس و علیّ اکبرش

خود به خون دست ار نیالودی کس ام

داغ مرگ این دو تن بودی بس ام

گفت پس ما را از این دشت مهول

باز کش بر مرقد پاک رسول

گفت شه: هیهات از این وهم شگرف

ره به ساحل نیست، زین دریای ژرف

گر قطا را آفتی در پی نبود

نیم شب در آشیان خوش می غنود

زین بیابان نیست کس را ره به در

دخترا از این تمنا در گذر

تا فروزانست شمع محفلم

بر مزن آتش ز گریه بر دلم

چون مبدل بر خزان گردد بهار

آن تو و آن گریه های زار زار

شهریار از خیمه بیرون زد قدم

در فغان از پی غزالان حرم

چون ندیدش کس که آرد مرکبش

باره پیش آورد نالان زینبش

گفت: بالله ای شهنشاه زمن

هیچ دیدستی بده انصاف من

خواهری چون من که خود با دست خویش

اسب مرگ آرد برادر را به پیش

داد خواهر را تسلّی شاه عشق

گفت سهلست این همه در راه عشق

شد مکین چون آفتابی بر هلال

بر سریر زین خدیو ذو الجلال

راند سوی عرصۀ میدان کمیت

داغ حسرت ماند و چشم اهلبیت

شد میان مرکز میدان مکین

نقطۀ توحید رب العالمین

پس ندا آمد به ارواح گزین

که فرود آئید نک سوی زمین

بنگرید آن شاه اورنگ ولا

که چه سان تازد همی سوی بلا

یکسر از جان و جهان سیر آمده

تشنه سوی جوی شمشیر آمده

عزم خود را از ازل ناورده فسخ

در وفا ذکر اوائل کرده نسخ

رنگ پرداز نقوش کاف و نون

چون کشد نیل فنا بر رخ ز خون

آنکه ابر از وی کند یاری طلب

نک دهد جان در بیابان خشک لب

آنکه تیغ از وی ستد برّندگی

هشته زیر تیغ، سر در بندگی

آنکه از وی برده نیرو خصم دون

کرده در دست عدو خود را زبون

آنکه دارد رشتهٔ جان ها به کف

جان به کف آورده در میدان طف

زانچه جز محبوب یکتا شسته دست

اکبر و عباس و قاسم هر چه هست

گرچه تا بوده است دور روزگار

عاشقان را با بلا بوده است کار

عشق یحیی را میان طشت زر

پیش عفریت لعینی برد سر

جای یوسف کرد قعر چاه را

برد در آتش خلیل الله را

در بلا افکند صد ایّوب را

کرد از یوسف جدا یعقوب را

جا به یونس داد در ظلمات غم

همچو بر جرجیس در چاه ظُلم

عشق از این بسیار کرده است و کند

عاشقان بر دار کرده است و کند

لیک اگر عشق این و اینش ابتلاست

عاشقی کار حسین کربلاست

ایندرین صحرا جز او دیار نیست

صعوه را بر قاف عنقا بار نیست

جز حسین این ره به سر نابرده کس

عشق اگر اینست، عاشق اوست، بس