گنجور

 
نسیمی

دلی دارم که در وی غم نگنجد

چه جای غم؟ که شادی هم نگنجد

میان ما و یار همدم ما

اگر همدم نباشد دم نگنجد

دلی کو فارغ است از سور و ماتم

در او هم سور و هم ماتم نگنجد

جز انگشتی که عالم خاتم اوست

دگر چیزی در این خاتم نگنجد

زبان درکش نسیمی خود ز گفتار

مگو چیزی که در عالم نگنجد