دلبری دارم بغایت شوخ چشم و فتنه گر
چون کنم؟ شوخ است و با او برنمی آیم دگر
چون دلم خون کرد دل دادم که لب بخشد مرا
لعل را از سنگ برکندم به صد خون جگر
چهره ای چون زر نمودم آمد آن بازی کنان
زان که او طفل است بازی می توان دادش به زر
دوش می رفتم به کویش پیش آمد آن رقیب
هیچ عاشق را بلایی پیش ناید زین بتر
از لب لعلت نسیمی دم به دم خون می خورد
تشنه را آری نباشد از دم آبی گذر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به توصیف معشوقی میپردازد که بسیار زیبا و فریبنده است. او با او نمیتواند به راحتی ارتباط برقرار کند، زیرا معشوقهاش شوخ و بازیگوش است. شاعر از دلشکستگیاش میگوید که برای جلب توجه معشوقهاش، حتی جان خود را فدای عشق او کرده است. معشوقش به قدری جذاب است که در او احساس خود را گم کرده و دلباختگیاش را به تصویر میکشد. در پایان، شاعر از درد دلتنگی و تشنگیاش برای معشوق سخن میگوید و به شدت نیاز و وابستگیاش به او را ابراز میکند.
هوش مصنوعی: محبوبی دارم که خیلی بازیگوش و جذاب است، حالا چطور باید با او رفتار کنم؟ او همیشه شوخی میکند و من دیگر نمیتوانم با او کنار بیایم.
هوش مصنوعی: وقتی دلم پر از غم شد، تصمیم گرفتم دل خود را به کسی بسپارم تا لبخندی به من هدیه دهد. با زحمت و تحمل زیاد، از دل سنگی خود، زیبایی و شادابی را به دست آوردم.
هوش مصنوعی: من چهره ای زیبا و درخشان نشان دادم و به همین خاطر بازیگران به سوی من آمدند، زیرا او کودک است و می توان با طلا (زر) او را سرگرم کرد.
هوش مصنوعی: دیشب در حال عبور از کوچهات بودم که رقیبی سر راهام ظاهر شد. برای هیچ عاشقی بدتر از این مصیبت پیش نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: از لبهای شیرین و زیبا تو هر لحظه نسیمی میوزد که دل و جان را شاداب میکند، اما این نسیم برای تشنهکامان به اندازهای نبوده که کمبود آب را جبران کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر
جامهای کش ابره از مشکت وز آتش آستر
طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال
و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفهتر
چون تواند دل برون آمد ز بند حلقههاش
[...]
بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفر
ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر
گه بروی بوستان اندر کشد پیروزه لوح
گه به روی آسمان اندر کشد سیمین سپر
هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جدا
[...]
اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر
نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد
جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟
خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته
[...]
ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر
دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر
ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست
باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر
ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیست
[...]
مابَقی فی النّاسِ حُرٌّ
لاٰوَلاٰفی الْجِنّ حُرٌّ
قَدْمَضیٰحُرُّ الْفَریَقیْنِ
فُحُلْو اُلْعَیْشِ مُرٌّ
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.