گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

چواین گفته بشنید برجست رای

به تندی بیامد روانش به جای

بفرمود تا لشکر بیکران

سواران جنگی و نام آوران

ز کشمیر و قنوج و از هند و سند

ابا تیغ هندی و چینی پرند

به اندک زمان از درش بگذرند

تن دشمنان زیر پی بسپرند

بفرمود تا هفت صد ژنده پیل

ببردند برسان دریای نیل

برایشان برافکند برگستوان

ابا تیغ و نیزه چو کوه گران

ز جوش سواران و پیلان مست

به کردار هامون بشد کوهپست

زمین گشت جنبان چو کشتی برآب

ز گرد سپه تیره شد آفتاب

یکی لشکر آمد به هندوستان

همان مرزداران جادوستان

که چون کرد مرد مهندس شمار

فزون آمد از پانصد بار هزار

چو از شهر بیرون نهادند پای

خروش آمد از کوس و هندی درای

ز غریدن کوس و از کره نای

ز آواز اسپان پولاد پای

دل کوه خارا همی بر درید

صدایش چو بر چرخ گردان رسید

تو گفتی که نه طاس زنگارگون

ز آواز شیپور آمد نگون

از آن گونه مانند کوهی سیاه

جهان تیره کرد او ز گرد سپاه

سه منزل برفت و فرود آورید

زمین هفت فرسنگ لشکر کشید

وز آن سو فرامرز پهلو نژاد

همی راند لشکر به کردار باد

چو تنگ اندر آمد سوی هندوان

چنین گفت با مهتران و گوان

که باید فرستاده ای نیک رای

بدان تا بداند ز احوال رای

همانا که ایشان ز ما آگهند

همی کار سازند یا در دهند

ز کارآگهان نامداری دلیر

برون شد ز نزد فرامرز شیر

چو آمد بدان لشکر مرز هند

ز لشکر نبودش یک از صد پسند

یکایک نگه کرد بر سروران

بزودی بیامد بر پهلوان

سخن گفت نزدیک آن نامدار

از آن پهلوانان جنگی سوار

ز پیلان جنگی و مردان کار

بسی نامدار از در کارزار

سپهبد چو بشنید از او این سخن

یکی رای دیگر برافکند بن

چنین گفت آن نامور پهلوان

به آن لشکر و کاردیده سران

که مردی ز کارآگهان این زمان

فرستادمش در بر هندوان

که از حال لشکر شود با خبر

برفت و بیامد پس آن نامور

چنین گفت کز هند و کشمیر و سند

زمینست پرگرز و چینی پرند

بیاراستند هفتصد ژنده پیل

بود زیر لشکر زمین هفت میل

شمار سپه خود نداند همی

سخن جز ز بیشی نراند همی

شوم پیش او چون فرستاده ای

از ایران زمین گرد آزاده ای

ببینم که چونست و چندین سپاه

یکی بنگرم جای آوردگاه

ز نیک و بد روزگار کهن

بگویم ز هر گونه با او سخن

به مردی و دانش ببینم ورا

از آن پس ببندم ره کینه را

بدو مهتران پاسخ آراستند

به مهر دل از جای برخاستند

که انجام این آرزو چون بود

مبادا کزین دیده پرخون بود

مراین آرزو را نبینیم روی

به گرد بلا خیره خیره مپوی

به پای خود اندر دم اژدها

خردمند رفتن ندارد روا

نداند کسی راز آن جادوان

چنان بدرگ و بدکنش هندوان

تو را گر بدانند از ایشان کسی

به گیتی نماند امانت بسی

چو بر دست ایشان تو گردی تباه

چه گوییم فردا به نزدیک شاه

چنین داد پاسخ کزین باک نیست

سرانجام بستر بجز خاک نیست

مرا گر شود سال بر صدهزار

به خاک اندر آیم سرانجام کار

همان به که ماند ز من نام نیک

زمردانگی گرچه سر رفت لیک

نماند همان زندگی پایدار

همان به که مردی بود یادگار

یکی داستان گفت مردی دلیر

چو روی اندر آورد با نره شیر

که چون نام مردی گزیند جوان

نترسد ز پیکار شیر ژیان

دلاور که پرهیز جست از بلا

به بدنامی آخرشود مبتلا

به هرچند گفتند نام آوران

نه بشنید آن پهلوان جهان

همایون گردافکن نامدار

که پور زواره بد آن شهسوار

که هم سال او بود و هم چهر او

همیشه دل آکنده از مهر او

به مردی ز گیتی برآورده نام

دلیر و سرافراز و گسترده کام

فرامرز گردنکش پاک تن

ورا کرد مهتر در آن انجمن

چنین گفت کای مرد با فر و هوش

چو من رفت خواهم به من دار گوش

سپردم تو را پیل و کوس و سپاه

همی باش واقف از این جایگاه

بدین لشکر اکنون تویی سرفراز

نگهدار لشکر ز پیکار و ساز

طلایه همی دار هر سو نگاه

به آگاهی کار هر دو سپاه

شب و روز افراخته دار سر

سگالیده جنگ و بسته کمر

چو این پند و اندرز با او بگفت

بیامد نگه کرد اندر نهفت

ز گردان کار آزموده سوار

برون کرد مردان جنگی هزار

بیامد بسان فرستادگان

روان از پس و پیش آزادگان

سه منزل چو آمد به چارم رسید

یکی نامداری به ره بر بدید

طلایه بد از لشکر هندوان

سپهدار وگردنکش و پهلوان

بیامد سرافراز را دید و گفت

که از من سخن در نباید نهفت

بگو کز کجایی و نام و نژاد

کجا رفت خواهی به بیداد و داد

بدو داد پاسخ که ایرانیم

بگویم تو را چون نمی دانیم

منم چاکر پهلوان سپاه

جهانجو فرامرز لشکر پناه

پیام فرامرز روشن روان

رسانم بر رای هندوستان

سرافراز و نامی یل پیلتن

که هست از نژاد گو تیغ زن

ز نزدیک کیخسرو تاجدار

پدر بر پدر شاه و خود شهریار

بدین مرز آید ز فرمان اوی

چه گوید در این رای پرخاشجوی

تو را رفت باید به نزدیک شاه

بگویی که گردنکشی زان سپاه

پیام آوریدست نزدیک تو

ببیند یکی رای باریک تو

طلایه از آنجا روان گشت باز

بر رای آمد ز راه دراز

بگفت آنچه بشنید از آن نامدار

بفرمود کو را به نزد من آر

بیامد طلایه چو باد دمان

به نزدیک آن نامور پهلوان

مر او را به نزد شه هند برد

چون تنگ اندر آمد فرامرز گرد

پیاده شد و دست کرده به کش

نگه کرد رای اندر آن شیروش

یکی دید بر سان کوهی روان

که از دیدنش تازه گشتی روان

رخ همچو گلزار باغ بهشت

تو گفتی سپهرش ز مردی سرشت

دل رای پرگشت از مهر او

زبالا و دیدار و از چهر او

چو نزدیکتر رفت بردش نماز

به آیین ستودش زمانی دراز

سوی در پرستان بفرمود رای

که سازند او را یکی خوب جای

یکی کرسی زر نهادند پیش

نشست از برش پهلو نیک کیش

شه هندوان اندرو خیره ماند

به هندی بسی نام یزدان بخواند

از آن پس بدو گفت در انجمن

بگو تا چه داری به نزدم سخن

نمازش نمود آن یل نامدار

پس آنگه گشود از در درج بار

 
sunny dark_mode