گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

در این بود دستور کید بزرگ

که آمد فرستاده همچو گرگ

زنزدیک طهمور اروند شاه

سخن ها بسی گفت زان بارگاه

که زنهار تا دل نپیچی ز درد

مکن جنگ و پیرامن بد مگرد

که خورشید با او نتابد به جنگ

سپهدار شیر و سپه چون پلنگ

بکشت و ببخشید مان سر به سر

کلاه و قبا داد و زرین کمر

به شادی همه شب بدو می خوریم

ابا بربط و رود و رامشگریم

گر او را بدین سان ببینی به بزم

بدانی که او با نه خوبست رزم

به پیش آی و خواهشگری پیشه کن

وز آن پیش کار وی اندیشه کن

دل پاکش از بد تهی است و جنگ

خرد دارد و مردی و هوش و سنگ

گر او را چو نوشاد بندی کمر

همت گنج ماند همت تاج و زر

وگر سر بپیچی در افتی به رنج

نه سرماند و تاج و نه تخت و گنج

مکن رزم با پهلوان کم ستیز

که در دودمان افتدت رستخیز

یکایک چو بشنید کید این پیام

به جا ماند شمشیرش اندر نیام

به خواهشگری مهتران را بخواند

در گنج بگشود و زر برفشاند

فرستاد زین گونه برگ بزرگ

به نزدیک آن پهلوان سترک

ز دیبا و دینار و خز و حریر

زر و گوهر و مشک و تاج و سریر

به پیش اندرون پاک دستور شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

ز گردن کفن ها درآویخته

زنرگس به گل خون دل ریخته

همه دل نهاده به خواهشگری

ز سر دور کرده یکایک سری

فرامرز بخشید و بنواختشان

به نزدیک خود جایگه ساختشان

 
sunny dark_mode