گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

اگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دایم بوی مستمند

چو خواهی که یابی ز هر بد رها

سر اندر نیاری به دام بلا

بوی در دو گیتی ز بد رستگار

نکونام باشی بر کردگار

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی ها بدین آب شوی

ترا دین و دانش رهاند درست

ره رستگاری ببایدت جست

چو گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند امر و خداوند نهی

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است

چنین است آیین و راه من است

دلت گر به راه خطا مایل است

تو را دشمن اندر جهان خود دل است

نباشد جز از بی پدر دشمنش

که یزدان به آتش بسوزد تنش

نگر تا نداری به بازی جهان

نه برگردی از نیک پی همرهان

همان نیکیت باید آغاز کرد

چو با نیکنامان بوی در نبرد

نگویی به هر جا چه آید به کار

نکویی گزین وز بدی شرم دار

از این در سخن چند رانم همی

همانا کرانش ندانم همی

سخنگوی دهقان چه گوید نخست

که نام بزرگی به گیتی که جست

 
sunny dark_mode