دگرباره هردوبرابرشدند
همه پیش زوبین وخنجرشدند
بدان اندکی لشکرپهلوان
یکایک فداکرده پیشش روان
فرامرزدرپیش صف بانگ زد
که ای نامداران پاکیزه قد
بدانید کامروز روزیست بد
اگر نام مانیم وگر سر رود
هرآن کس که برگردد از کارزار
ازو دشمن دون برآرد دمار
بگفت این و لشکر برآمدبه جوش
تو گفتی زمین گشت پولاد پوش
یکی ابر پیوست خونبار گشت
رخ بددلان همچو بیمار گشت
هوا گشت از تیغ،زنگارگون
زمین را زخون رنگ گلنارگون
جهان گشت لرزه سران همچو پیل
روان از برخاک،رودی چو نیل
ز زوبین،هوا گشت پربال وار
زجوشن،زمین گشت پولادوار
زکشته،درو ودشت انبوه شد
زجوشن،زمین چون یکی کوه شد
سپه بازگردید آرام کرد
تکاور به زیر اندرون رام کرد
سپهبد سوی لشکر شاه شد
وزآن لشکر شاه، آگاه شد
چنین گفت کای نامداران کین
دلیران روم و سواران چین
بدانید کین رزم ما بی گمان
همی بر بزرگان سرآید زمان
فراوان به ما سالیان برگذشت
نیاسود لشکر زپیکار دشت
میان من وبهمن کینه ساز
چنین کار یکبارگی شد دراز
سپاه سه کشور همه کشته شد
جهانی زخون،چون گل آغشته شد
به هر خون که شد اندرین روزگار
گرفتار باشد به روز شمار
که مردم همه بی گناهند ازین
ندارد کس از من به دل،رنج کین
ودیگر که با ما سپاه اندکیست
چنان کز شما پانصد،ازما یکیست
همانا که داند به جز دادگر
که کوشش بدیشان نباشد هنر
چه مردی بود خیره خون ریختن
دو صد با سواری برآویختن؟
بدین رزم اگر داد خواهید داد
ابا شاه،پیمان بباید نهاد
که ما هر دو بیرون شویم از میان
نیاید بدین نامداران زیان
به آوردگه آزمایش کنیم
به مردی،هنرها نمایش کنیم
ببینیم تا چرخ ناسازگار
که را زین دوگانه کند کامکار
گر امروز باشد مرا دسترس
کنم با شما آنچه کردید پس
سواری نیازارم از روم وچین
نه از جنگجویان ایران زمین
همه در پناه خداوند هور
سرخویش گیرید مرد و ستور
وگرشاه را دست بر من بود
سپه زیر فرمان بهمن بود
بگو هر چه خواهی بکن با سپاه
ببخشای ورنه فروبند راه
سپه را پسندیده آمد سخن
همی گفت با یکدیگر تن به تن
که گفتار این مرد،بیهوده نیست
درین سالیان شکر انبوه نیست
اگر کینه کش بهمنت ای شگفت
یکی راه میدانش باید گرفت
بدیشان همی گفت لشکر همه
چو بشنید شاه آن چنان از رمه
همن گاه پوشید ساز نبرد
برون شد ز لشکر پس آهنگ کرد
چو دستور فرزانه دید آن چنان
چوآتش بجست و گرفتش عنان
بدو گفت ای شاه خورشید فش
تن خویشتن پیش آتش مکش
فرامرز را خوار دادی همی
به دست سبک بر گراهی همی
فراوانش دیدی به هنگام کین
همی نعل اسبش بدوزد زمین
سپاهی به نزدیک او یک تن است
زتیغ و زنیروی خود ایمن است
خدنگش بدوزد دل آفتاب
کمندش درآرد زگردون عقاب
ندارد دمان پیل جنگش به جای
درآرد گران کوه، گُرزش ز پای
گه رزم،ازو دیو گردد دژم
ز ده پیل،نیرو نیایدش کم
چو با اژدهایی تو هم سر شوی
ازآن به که با او برابر شوی
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که چون او بود مر مرا خواستار
مرا گر به رفتن درنگی بود
گه نام جستن چو ننگی بود
عنان بست از دست داننده مرد
بزد اسب و آهنگ آورد کرد
ازآن کار،داننده آگاه بود
سپهبد نه اندر خور شاه بود
همانگه رهام گودرز را
بخواند آن دلیران آن مرز را
چو سقلاب روم ودگر رزم یار
بهان رود ودیلم دلاور سوار
بدیشان چنین گفت کای سرکشان
مدارید گفتار پیران گوان
بدانید کین شاه ما سرکش است
هم آورد او چون یکی آتش است
چوبا او برابر نیاید به کین
نباید که آسیب یابد چنین
سزد گر شما نزد ایشان شوید
به یاری بر شاه ایران شوید
چو دانید کان اژدهای دژم
به شاه جهان اندرآید به دم
شما حمله آرید و اندر نهید
سپاسی به شاه جهان برنهید
برفتند پرمایگان هر چهار
نهانی به نزدیکی شهریار
همه بر سپهبد کمین ساختند
همه تیغ کین از میان آختند
چو چشم سپهبد به بهمن رسید
فرودآمد و آفرین گسترید
وزآن پس بدو گفت کای شهریار
به گیتی همه تخم زشتی مکار
چنان دان که گیتی سراییست تنگ
نباشد درو برکسی را درنگ
گر از پهلوان کینه ای داشتی
کنون سر زگردون برافراشتی
به کام تو شد کشور نیمروز
شب آمد که ما خود نبینیم روز
زما کینه پهلوان آختی
زمین از بزرگان بپرداختی
گرانمایه زالی که هنگام کین
ستوه آمد از سم اسبش زمین
کنون چون اسیران به بند اندر است
به پیری به دام گزند اندراست
زتخم نریمان سام سوار
نماندست جز من کسی یادگار
سزدگر به جایی که اکنون مرا
نریزی بدین خیرگی خون مرا
یکی باشم از چاکران سپای
اگر کینه از دل بریزی به جای
وگر خود نخواهی که بینی رخم
به خون یکی بازده پاسخم
بمان تا زهندوستان بگذرم
دگر باره ایران زمین نگذرم
اگر دشمنم،دشمن،آواره به
زخون،دست کوتاه،یکباره به
بدان سر چه سختست بازار خون
مباد هیچ مردم،گرفتار خون
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که سوگند دارم به پروردگار
که از تخم رستم نمانم یکی
نه از کشور و کاخ او اندکی
وگرنه به جانت ببخشودمی
زخون،روزگاری برآسودمی
بیاور کنون تا چه داری به بر
کجا روزگار تو آمد به سر
زگفتار بیهوده،دم بسته به
به پیکان، تن دشمنان خسته به
سپهبد چو از شاه نومید گشت
تن از خشم، لرزنده چون بید گشت
چنین گفت کز مردم بدنژاد
همانا بماند همی عدل و داد
هر آن کز خرد،مغز دارد تهی
نباشد درو شادی وفرهی
تو شاهی،کنون پیش دستی نمای
ببینیم تا چرخ را چیست رای
برانگیخت شبرنگ را شهریار
به دست اندرون گُرزه گاوسار
درآمد به کردار کوه گران
بزد گُرز چون پتک آهنگران
نه دست سپهبد شد از زخم،خم
نه نیرو شد از چنگ پیروز،کم
سپهبد خروشید کای شیردل
نیای تواز زخم تو شد خجل
تو را کاندرآورد، زخم این بود
ره کینه جستن نه آیین بود
ببینی کنون زخم مردان جنگ
که گردد زخونت زمین،لعل رنگ
بگفت این و پس جنگ را زان نمود
برآمد زجا اسب،مانند دود
برافراخت گُرز صد و شصت من
چوکوهی برافکند بر شاه تن
چوسقلاب روم و دلیران شاه
بدیدند کامد چو کوه سیاه
یکی حمله کردند با دار وگیر
نهادند هریک درو تیغ و تیر
سپهبد چو آن دید برگشت ازو
بدان پنج سردار بنهاد روی
در افکندشان پیش،همچون رمه
گریزان ازو نامداران همه
چوباد اندر آمد به سقلی رسید
خروشی به چرخ برین برکشید
بزد گُرز بر گردن بادپای
روانش تو گفتی به تن در نماندش روان
سپهبد به زخم دگر کرد دست
به هوش آمد وزود بر پای جست
پشوتن زقلب سپه چون بدید
خروشید و تیغ از میان برکشید
بیامد و برآویخت با پیل تن
برایشان نظاره شدند انجمن
چو این پنج با وی برآویختند
ازو شاه و سقلاب بگریختند
شدند از میانه میان سپاه
نهیب آمدش پیش سقلاب شاه
چنین نازنین تیره گون گشته دشت
سپهبد از آن پنج تن برنگشت
یکی گُرز زد بر سر رزم یار
تو گفتی که شد خاک را خواستار
گریزان شدند آن چهار دگر
بدان خاک خشک و پر از خون،جگر
ببود آن شب و بامدادان دگر
سرکوه بگرفت زرین سپر
غوکوس برخاست وآواز نای
سپاه اندرآمد چو دریا زجای
جهانی کجا بود دینارگون
زگرد سپه گشت زنگارگون
زمین را نمودند چون لاله زار
پر از کشته کردند از خسته،خار
هوا گفتی آهن بپوشد همی
زمین گفتی از خون بجوشد همی
زنوک سنان ها میان هوا
زخاک پی اسب فرمان روا
ستاره تو گفتی که ریزان شده است
وگر هور تابان گریزان شده است
بدان گه که بر دشت برکینه خاست
فرستاد بهمن سوی چپ و راست
که یکسر سپه را به جنگ آورید
نخواهم کسی کو درنگ آورید
بکوشید تا یک تن از دشمنان
نمانند زنده از این بدنشان
زگفتار شاه،آن سپاه بزرگ
یکی گشت چون شیر و دیگر چوگرگ
یکی حلقه کرد آن شگفت اژدها
کزآن جان مردم نیابد رها
یکی مارجان گیر را برفراشت
یکی تیر دلدوز را برگماشت
چنان حلقه کردند بر سگزیان
که بیرون سواری نماند از میان
نهادند بر تیغ برنده دست
زخون یلان،خاک کردند پست
فرامرز با چند خویشان خویش
نهادند یکبارگی پای پیش
بنا آخت خود از سران نامدار
زخویشان پس پشت او ده سوار
درافتاد اندر میان سپاه
چو در خرمن افتاد باد سیاه
بدان روی کو خنگ را ره نمود
برآورد از آن روی،یکباره دود
از ایران سپه،مرد چندان بکشت
که در دسته تیغش افشرد مشت
چو بگذشت یک نیمه از تیره روز
زگردون فروگشت گیتی فروز
ازآن رو سیه مرد،هشتصد هزار
درآمد یکایک چو دریای قار
زبس چاک چاک و زبس دار وگیر
بنالید مریخ و کیوان پیر
تو گفتی نماندست برچرخ،هور
نه در مرد،نیرو نه در باره،زور
زکشته چنان گشت هر دو سپاه
که بر زندگان تنگ شد جایگاه
یکی تیغ بر کتف بانو گشسب
بیامد ولیکن نیفتاد از اسب
تخواره چو او را بدان سان بدید
باستاد بر سرش زخمی رسید
فراوان بکشتند از آن سرکشان
چنان روز را کس ندارد نشان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن، بخشی از یک حماسه یا داستان باستانی است که جنگی بزرگ را میان لشکرها و قهرمانان روایت میکند. در این نبرد، شخصیتهایی چون فرامرز و بهمن در برابر یکدیگر قرار میگیرند و از شجاعت و فداکاری خود صحبت میکنند. هر دو طرف در تلاشند نشان دهند که راستگویی و دلاوری بر دروغ و ناتوانی پیروز خواهد شد.
نبردها سرشار از تخیل و توصیفهای حماسی و طبیعی است، جایی که میدان جنگ به وصفی از زمین خونین و آسمانی تاریک تبدیل میشود. در این میان، دیالوگهایی میان قهرمانان و فرماندهان بیان میشود که به اهمیت وفاداری، شجاعت و فداکاری تأکید میکند.
در نهایت، این جنگ به مرگ و ویرانی عظیم منتهی میشود و اشاره به این دارد که جنگ به سختی و غم و مصیبتهای بسیاری منجر میشود. پس از گذشتن از نبرد، وضعیت کشتهها بسیار دردناک توصیف میشود و از تبعات و آسیبهای جنگ بهخصوص بر روی مردم بیگناه صحبت میکند. جنگ به عنوان یک دژم و مخرب تلقی میشود و خواسته میشود که از آن درس گرفته شود.
هوش مصنوعی: بار دیگر هر دو برابر و همسطح شدند و همه در برابر زوبین و خنجر قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: بدانید که تعدادی از سربازان دلیر، یکی یکی برای او فداکاری کردند و جان خود را در راه او نثار کردند.
هوش مصنوعی: فرامرز در جلو صف، فریاد زد که ای نیکان و بزرگواران با سجایای نیک.
هوش مصنوعی: امروز روزی است نامناسب؛ اگر ما در این دنیا بمانیم و اگر از آن خارج شویم.
هوش مصنوعی: هر فردی که از میدان مبارزه فرار کند، باعث میشود که دشمن خبیث به او آسیب بزند یا او را شکست بدهد.
هوش مصنوعی: او این حرف را زد و لشکر به حرکت درآمد. تو گفتی که زمین مانند پولاد پوشیده شده است.
هوش مصنوعی: ابر سیاهی جمع شد و بارانش مانند خون میبارید، چهرهی بددلها مانند بیمارانی شد که در رنج هستند.
هوش مصنوعی: هوا تحت تاثیر تیغهای تند، زمین را با رنگ خون گلهای انارگون آغشته کرده است.
هوش مصنوعی: جهان به تلاطم افتاده و سران مثل فیلها در حال حرکت هستند، و از زمین، رودخانهای مانند نیل جاری است.
هوش مصنوعی: از تیرکمان پرتاب شده، هوا پر از بال و پر شد و از جوشش، زمین مانند فولاد محکم و سخت شد.
هوش مصنوعی: زمین پر از کشتهها شد و درختان و دشتها انبوه شدند؛ بهطوریکه زمین به اندازه یک کوه به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: سپه به آرامش بازگشت و نیروهای جنگی را به زیر کنترل درآوردند و آنها را به حالت تسلیم درآوردند.
هوش مصنوعی: فرمانده به سوی سپاه شاه رفت و از آن سپاه خبر گرفت.
هوش مصنوعی: در اینجا کسی به نام آوران و دلیران اشاره میکند و آنها را به مبارزان و سواران از روم و چین تشبیه میکند، به این معنا که به قدرت و شجاعت آنها اشاره دارد.
هوش مصنوعی: بدانید که این جنگ ما به وضوح به پیروزی بزرگان خواهد انجامید.
هوش مصنوعی: سالهای زیادی از عمر ما گذشت، اما سپاه هنوز از جنگ در دشت آرامش نیافته است.
هوش مصنوعی: بین من و بهمن، کینه و دشمنی به وجود آمد و این اتفاق به طور ناگهانی و در یک زمان طولانی ادامه پیدا کرد.
هوش مصنوعی: بسیاری از سربازان از سه کشور کشته شدند و خون آنها مانند گل بر زمین ریخته شده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در این روزگار گرفتار مصیبت یا گرفتار خونریزی شده باشد، محاسبه کن که در کدام روز باید به فکرش باشد و به شمارش روزها بپردازد.
هوش مصنوعی: مردم همه بیگناهند و هیچکس از من در دل رنج و کینهای ندارد.
هوش مصنوعی: و دیگری که با ما سپاه کمی است، به گونهای که از میان شما پانصد نفر، یکی از ما است.
هوش مصنوعی: تنها دادگر میداند که بدون تلاش، هیچ هنری به دست نمیآید.
هوش مصنوعی: چه مرد بزرگی بود که بارها در میدان جنگ، بیپروا خونها ریخت و بر اسب خود به نبرد پرداخته است؟
هوش مصنوعی: اگر در این نبرد پیروزی میخواهید، باید با شاه پیمان ببندید.
هوش مصنوعی: اگر ما هر دو از این مکان خارج شویم، هیچ گونه ضرری به این بزرگ نامها نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: در یک میدان آزمون، مردانگی را بسنجیم و استعدادها و مهارتهایمان را به نمایش بگذاریم.
هوش مصنوعی: ببینیم که در این دنیا و زندگی که پر از ناملایمات است، چه کسی میتواند با این شرایط کنار بیاید و به موفقیت برسد.
هوش مصنوعی: اگر امروز بتوانم به شما دسترسی پیدا کنم، به شما نشان میدهم که چه کارهایی با من کردهاید.
هوش مصنوعی: من به سربازان رومی و چینی نیاز ندارم، بلکه از جنگجویان ایرانی حمایت میکنم.
هوش مصنوعی: همه موجودات، چه انسانها و چه حیوانات، باید در حمایت و حفاظت خداوند قرار گیرند.
هوش مصنوعی: اگر من حاکم باشم، نیروهای نظامی تحت فرمان من خواهند بود.
هوش مصنوعی: بگو هر کاری میخواهی با نیروهایت انجام بده، اما اگر بخشش کنی؛ در غیر این صورت، راه را ببند.
هوش مصنوعی: سخنانی که بین سپاهیان رد و بدل میشد، برای آنها خوشایند و دلپذیر بود و آنها به صورت نزدیک و با هم صحبت میکردند.
هوش مصنوعی: این مرد حقایق مهمی را بیان کرده و حرفهایش در این سالهای گذشته بیفایده نبوده است. در اینجا هم اشارهای به شکر و نعمتهای فراوان شده است.
هوش مصنوعی: اگر دشمنی کینهتوز در برابر تو قرار گیرد، جای شگفتی نیست که باید راهی برای مقابله و مواجهه با او پیدا کرد.
هوش مصنوعی: او به لشکر خود گفت: وقتی همه شنیدند شاه اینگونه از رمه (گروه) سخن میگوید.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، او ساز جنگ را به تن کرد و از میان سپاه بیرون آمد تا به سمت دشمن حرکت کند.
هوش مصنوعی: زمانی که آن wise و فرزانه، چنین وضعی را دید، مانند آتش زبانه کشید و به سرعت کنترل او را در دست گرفت.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای شاه خورشید، بدن خود را به آتش نکش.
هوش مصنوعی: تو فرامرز را کم ارزش شمردی و به راحتی به او بیاعتنایی میکنی.
هوش مصنوعی: وقتی که در زمان دشمنی و جنگ، دشمن به شدت آسیب میبیند و به زمین سقوط میکند، نشاندهندهی این است که او در شرایط بد و ناگواری به سر میبرد.
هوش مصنوعی: یک سرباز به او نزدیک است و به خاطر شمشیر و نیروی خود احساس امنیت میکند.
هوش مصنوعی: دلزار و زیبایی که با تیر عشق میزند، به مانند آفتاب درخشان است و پرندهای چون عقاب، از آسمان به زمین میآید و زیباییهایش را به اهتزاز در میآورد.
هوش مصنوعی: زمانی که جنگ و درگیری در میگیرد، نیروی عظیم و شگرفی از جنگجویان وجود ندارد که بتواند به خوبی در برابر کوه و موانع بزرگ بایستد.
هوش مصنوعی: در مواقع جنگ، اگر از او (دشمن) خشمگین شوی و به صورت شجاعانه به میدان بیایی، هیچ نیرویی نمیتواند تو را ضعیف کند.
هوش مصنوعی: اگر با اژدهایی همدست شوی، بهتر است که بهجای برابر شدن با او، از او فاصله بگیری.
هوش مصنوعی: شاه به او پاسخ داد که کسی مثل او، خواستار من است.
هوش مصنوعی: اگر لحظهای در رفتن تأمل کنم، نام آوردن از من شبیه عیب و ننگ خواهد بود.
هوش مصنوعی: مرد دانا کنترلی بر اوضاع نداشت و در نتیجه با شتاب از جایی به جای دیگر رفت و کارها را به سمت خاصی هدایت کرد.
هوش مصنوعی: از آن کار، کسی که دانش و آگاهی داشت، درگیر بود و نه کسی که شاه باشد.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، دلیران مرز را به گودرز خبر دادند.
هوش مصنوعی: وقتی که من در روم میجنگم و دیگر جنگ برایم بهانهای میشود، دلیرانی از دیلم با سوارانشان به میدان میآیند.
هوش مصنوعی: به آنها گفت که ای بیدست و پاها، سخنان کهنسالان را نادیده نگیرید.
هوش مصنوعی: بدانید که این پادشاه ما سرکش و طغیانی است، او مانند آتش است که میتواند در برابر هر چیزی مقاومت کند و به راحتی به جلو comes.
هوش مصنوعی: اگر کسی با دشمنی و کینهای برابر نشود، نباید به او آسیب برسد.
هوش مصنوعی: اگر شما به کمک پادشاه ایران نزد آنها بروید، کار معقولی انجام دادهاید.
هوش مصنوعی: وقتی میدانند که اژدهای غمگین به شاه جهان وارد میشود، باید مراقب باشند.
هوش مصنوعی: شما به جنگ میروید و از این رو هیچ احترامی به پادشاه جهانی نمیگذارید.
هوش مصنوعی: چهار موجود باهوش و کاردان به طور پنهانی به نزدیکی پادشاه رفتند.
هوش مصنوعی: همه برای سپهبد تله گذاشتند و همه شمشیرهای خود را از وسط کشیدند.
هوش مصنوعی: هنگامی که فرمانده به بهمن نگریست، از اسب فرود آمد و او را مورد تحسین قرار داد.
هوش مصنوعی: سپس به او گفت: ای پادشاه، در جهان همه دانههای زشتی را از مکر و فریب میکارد.
هوش مصنوعی: دنیا مانند یک خانه کوچک است و هیچکس در آنجا نمیتواند برای همیشه بماند.
هوش مصنوعی: اگر از قهرمان دلخوری و کینه ای داشتی، اکنون از بلندای آسمان به او افتخار میکنی.
هوش مصنوعی: کشور نیمروز به آرزوی تو رسید و شب فرا رسید، به گونهای که ما هیچگاه روز را نخواهیم دید.
هوش مصنوعی: تو از کینهی بلندبالای خود، زمین را از بزرگان خالی کردی و به آنها آسیب زدی.
هوش مصنوعی: مادیانی با ارزش و گرانبها که در زمان جنگ و نبرد از سمهای اسبش به زمین افتاد و خسته شد.
هوش مصنوعی: اکنون مانند اسیرانی که در بند هستند، به پیری گرفتار شده و در دام مشکلات افتادهایم.
هوش مصنوعی: از نسل نریمان سام، هیچکس جز من یادگاری نمانده است.
هوش مصنوعی: بهتر است که در جایی که اکنون هستی، خون مرا به این شکل سفیدی نریزی.
هوش مصنوعی: اگر از دل کینه را کنار بگذاری، میتوانم مانند یکی از سربازان وفادار تو باشم.
هوش مصنوعی: اگر نخواهی که چهرهام را ببینی، پاسخ من را با خون یکی از دوستانم مینویسم.
هوش مصنوعی: بمان تا از هند بگذرم، دیگر به سرزمین ایران باز نخواهم گشت.
هوش مصنوعی: اگر دشمنم باشد، باید بدانم که او در دست من نیست و نمیتوانم به آسانی به او ضربه بزنم. در واقع، او در شرایطی سخت و بیپناه قرار دارد.
هوش مصنوعی: بدان که چقدر بازار خونریزی و جنگ سخت و بیرحمانه است و هیچ فردی را به بیگناهی در آن گرفتار نکنید.
هوش مصنوعی: سلطانی به او پاسخ داد که من به خداوند قسم میخورم.
هوش مصنوعی: من از نسل رستم نیستم و هیچ چیزی از کشور و کاخ او برایم باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: اگر نبود که به خاطر تو جانم را به خطر بیفکنم و خونم را بریزم، میتوانستم سالها در آرامش زندگی کنم.
هوش مصنوعی: بیا ببینیم اکنون چه داری و چگونه روزگار تو به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: از سخنان بیفایده و بیمورد، خود را دور نگهدار، زیرا دشمنان ضعیف و خسته در کمین هستند.
هوش مصنوعی: وقتی فرمانده از پادشاه ناامید شد، بدنش از غضب به لرزه درآمد، مانند بیدی که در باد میلرزد.
هوش مصنوعی: او گفت که از افرادی که نژاد خوب ندارند، در نهایت فقط عدالت و انصاف باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: هر کسی که از خرد و دانش خالی باشد، درونش هرگز نمیتواند شادمانی و فرهیختگی را تجربه کند.
هوش مصنوعی: تو پادشاهی، حالا کار را شروع کن و ببینیم که چه تدبیری در کار هست که چرخ فلک را به گردش درآورد.
هوش مصنوعی: پادشاه شبرنگ را به همراه گرزهاش به حرکت در آورد.
هوش مصنوعی: او با نوع رفتار خود همانند کوه محکم و استوار وارد میشود و همچون پتک آهنگران ضربهای بیرحمانه و قوی وارد میکند.
هوش مصنوعی: نه زخمهای به یادگار مانده بر دست فرمانده، او را ضعیف نکرده و نه قدرتش از چنگ پیروزی کم شده است.
هوش مصنوعی: سردار فریاد زد: ای دلیر که نیا و پیشینیان تو، به خاطر زخم تو شرمنده شدند.
هوش مصنوعی: این زخم که بر دل تو نشسته، نشاندهندهی کینهای است که در دل داری و این راهی نیست که به شایستگی تو بیافزاید.
هوش مصنوعی: ببین اکنون زخمهایی که بر تن جنگاوران نشسته و چگونه زمین به رنگ خون آنها درمیآید، مانند لالی زیبا خواهد شد.
هوش مصنوعی: او این جمله را گفت و سپس جنگ آغاز شد، در این هنگام اسب مانند دود از جای خود برخاست.
هوش مصنوعی: من با قدرت و ارادهای بزرگ، سلاحی سنگین و قابل توجه را بر دوش گرفتم و آن را به سمت نامدارترین فرد در میدان نبرد پرتاب کردم.
هوش مصنوعی: وقتی که به جنگل روم رفتم و دلاوران شاه را دیدم، متوجه شدم که مانند کوهی سیاه به جلو میآیند.
هوش مصنوعی: گروه زیادی به حمله آمدند و با خودشان سلاحهای مختلفی همراه داشتند. هر کدام از آنها چاقو و تیر در دست داشتند.
هوش مصنوعی: سپهبد وقتی آن را دید، به سوی او برگشت و رو به پنج فرمانده دیگر کرد.
هوش مصنوعی: نامداران و افراد معتبر به مانند گلهای از گوسفند که از یک خطر میگریزند، به سرعت و در هراس به سمت جلو میرفتند.
هوش مصنوعی: یک باد شگفتانگیز به یک گندمزار رسید و صدای زیادی را در آسمان برانگیخت.
هوش مصنوعی: با یک ضربه محکم، سر بادپای پرسرعت را زد و گویی روحش دیگر در بدنش نمانده است.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه پس از این که به او آسیب دیگری رسید، به هوش آمده و به سرعت برپا ایستاد.
هوش مصنوعی: پشوتن، فرمانده سپاه، وقتی صحنه را دید، با صدای بلند فریاد زد و شمشیرش را از میان کشید.
هوش مصنوعی: او آمد و با بدن تنومندش به نبرد پرداخت و برای آنها تماشاچیان زیادی جمع شدند.
هوش مصنوعی: زمانی که این پنج نفر با او درگیر شدند، شاه و سراق (پادشاهانی که به او وابسته بودند) از آنجا فرار کردند.
هوش مصنوعی: در میانه جنگ، نیرویی به سمت شاه سقلاب هجوم آورد.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به یک فرد زیبا به رنگ تیره داریم که باعث شده دشت سپهبد تحت تأثیر آن قرار گیرد. از پنج نفر به عنوان مقامهای بزرگ یا شخصیتهای مهم یاد شده که هیچ یک نتوانستهاند به آن شخص نزدیک شوند یا از او فاصله بگیرند. به طور کلی، معنای این بیت به حس تحسین و تسخیر شدن در برابر زیبایی و قدرتی است که فرد نازنین دارد.
هوش مصنوعی: یکی به جنگ یار تو ضربهای زد و تو گفتی که خاک، دلخواهش شده است.
هوش مصنوعی: آن چهار نفر از آن خاک خشک و خونین فرار کردند و دور شدند.
هوش مصنوعی: آن شب و صبح روز بعد، کوه را پوششی طلایی فرا گرفته بود.
هوش مصنوعی: زنگ و صدای نی بلند شد و صدای سربازان به گوش رسید، مانند جزر و مد دریا که از یک نقطه برمیخیزد.
هوش مصنوعی: در آن زمان، جهان همچون دینی طلایی و باارزش بود، اما به مرور زمان تحت تأثیر حوادث و تغییرات، رنگ و روی خود را از دست داد و به حالتی زنگزده و کهنه تبدیل شد.
هوش مصنوعی: زمین را به صورت لالهزاری نشان دادند که پر از کشتهها است و این کشتهها از بیخواب و خسته در آنجا افتادهاند.
هوش مصنوعی: هوا میگوید که زمین به مانند آهن سخت و سختی پوشیده شده است، و زمین میگوید که از خون انسانها میجوشد و زنده است.
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر کشیدن لحظهای است که نیزهها به هوا میروند و از خاک و زمین جدا میشوند. این تصویر نمادی از نبرد و جنگ است، جایی که فرمانده یا رازبان در حال پیشروی و رهبری است و اسب او در حال حرکت بر روی زمین است. همچنین، اشاره به وقایع و تحولات هیجانانگیز و خونین در میدان مبارزه دارد.
هوش مصنوعی: تو گفتی ستارهها در حال افتادن هستند و آیا خورشید روشن هم از تو دور شده است؟
هوش مصنوعی: در آن زمان که بر دشت حس حسد و کینه حاکم شد، بهمن (ایزد برف و سرما) به سمت چپ و راست میفرستد.
هوش مصنوعی: من هیچکس را که تأخیری کند، نمیخواهم و میخواهم که تمام نیروها را برای جنگ به میدان بیاورید.
هوش مصنوعی: تلاش کنید که هیچ یک از دشمنان باقی نمانند و زنده بمانند.
هوش مصنوعی: از سخنان شاه، آن نیروی عظیم به یک دسته واحد تبدیل شد؛ یکی مانند شیر پرتوان و دیگری مانند گرگی زیرک و تیزبین.
هوش مصنوعی: کسی حلقهای را بر گردن آن اژدهای شگفتانگیز انداخت که از آن، جان مردم نجات نخواهد یافت.
هوش مصنوعی: یکی کس را که سر و کارش با جادو و سحر است، به سوی بلندی کشید و یک تیر زهرآلود را برای کشتن آماده کرد.
هوش مصنوعی: به قدری محکم دور سگزیان حلقه زدند که هیچ سواری نمیتوانست از میان آن خارج شود.
هوش مصنوعی: بر دشنهی تیز، دستان مردان بزرگ را گذاشتند و آنها را به خاکی پست فرستادند.
هوش مصنوعی: فرامرز به همراه چند نفر از بستگانش تصمیم گرفتند که به طور همزمان جلو بروند و اقدام کنند.
هوش مصنوعی: او از میان سران معروف، کسانی را که به او نزدیک بودند انتخاب کرده و به پشت سرش ده سوار قرار داده است.
هوش مصنوعی: به مرکز دشمنان رفتن مانند این است که بادی تاریک به وسط خرمن گندم بیفتد.
هوش مصنوعی: بدان رویی که خنگ را نشان داد، از آن روی ناگهان بخار بلند شد.
هوش مصنوعی: مردان ایرانی در میدان جنگ آنقدر دشمنان را از پا درآوردند که دسته تیغهایشان پر از خون و نشانههای پیروزی شد.
هوش مصنوعی: زمانی که نیمهای از روز تاریک گذشت، دنیا به شکوه و روشنی خود بازگشت.
هوش مصنوعی: به دلیل سختی و سنگینی زندگی، او به حالتی نامناسب و تاریک درآمد، هر یک از درآمدهایش به اندازه یک دریا، زیادی و انبوه بود.
هوش مصنوعی: مریخ و کیوان، که هر دو اجرام آسمانی هستند، به خاطر شدت مشکلات و دلتنگیهای خود، به شدت نالان و شکسته خاطر شدهاند. در نتیجه، آنها به طور عمیق از درد و رنجی که مشاهده میکنند، شکایت میکنند.
هوش مصنوعی: تو گفتی که هیچ چیز در آسمانها و در زندگی انسانها، نه در مردان و نه در سرنوشت، قدرت باقیماندهای ندارد.
هوش مصنوعی: پس از جنگ، به قدری تلفات و کشتهها زیاد شده بود که دیگر برای زندهها جایی باقی نمانده بود و فضا بسیار تنگ و سخت شده بود.
هوش مصنوعی: یک شمشیر از دوش زنی به نام گشسب به زمین افتاد، اما او از اسبش نیفتاد.
هوش مصنوعی: وقتی او را به آن شکل دید، به سرعت بر سرش حمله کرد و زخمی به او وارد کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان، از دست سرکشان، کشتههای بسیاری بر جای ماند و اکنون هیچکس نشانی از آن روزگار ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.