گروهی به خورشید یل بازخورد
برانگیخت او اسب و برخاست گرد
بیفشرد خورشید یل نامجوی
فرودآمدش هریک از پیش رو
دو مرد از دلیران دشمن بکشت
سرانجام،زخمی رسیدش درشت
دگر رنجش آمد بر اسب دژم
یکی سنگ نیز آمدش بر شکم
بیفتاد خورشید و بر پای خاست
کمرگاه برزد کمین کرد راست
چو تیری به وی دشمن انداختی
دگر باره ترکش نپرداختی
پیاده گریزان و دشمن هزار
به هر بیشه ای بر یکی کارزار
چو دشمن بر او حمله انگیختی
دگر باره ترکش فروریختی
چو خورشید بگذشت بر نیمروز
درافتاد خورشید در نیمروز
به زال آگهی شد که دشمن چه کرد
زگردان برآورد یکباره گرد
بزد بر زمین خویش را همچو قاف
بدرید جامه زبر تا به ناف
به چنگال،برکند موی سفید
همی گفت زار ودریغا امید
چو نیلوفر از دیدگان آب داد
به دندان،سرانگشت را تاب داد
شدند انجمن در سرایش زنان
همه دست ها بر سر و رو زنان
بتان هریکی کند گلنارون
میان اندرون شاخ شاخ سمن
همه مویه کردند بر یال او
برآن پهلوانی بر و یال او
همه خویشتن جنگ بد خوی تو
کجا رفت گفتند نیروی تو
همان پهلوانی بر و یال تو
سر نیزه و گرز وکوپال تو
عقاب از کمندت نگشتی رها
گریزان زکید تو نراژدها
گلت باد برد و نهالت بریخت
تهمتن بمرد وزواره گریخت
دریغ از فرامرز وآن سرکشان
که هرگز نیابی از ایشان نشان
بدین دودمان هرگز انده نبود
به گردون رسیدست این درد و دود
سرایی که گردون ورا بنده بود
به دست ستمکار، وی را ربود
سرایی کجا بود دیوان شکار
زدشمن بباید کنون زینهار
بیا ای تهمتن ببین خوان تو
که پرورده تست مهمان تو
بپروردی او را به رنج و نیاز
کنون بر تو چنگال او شد دراز
بکشت این همه سروران ومهان
فرامرز، پویان به گرد جهان
گروهی زده دست بر روی خویش
همه مویه کردند بر شوی خویش
گروهی زنان دست بر چهره بر
همه مویه کردند بر یکدگر
چو شب گشت،دستان به خورشید گفت
که مارا سرخویش باید نهفت
برو تا زدروازه بیرون شویم
وزین شهر کنده به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمین
نداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیم
که تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید،خیره مگوی
به چاه اندرون روشنایی مجوی
تورا دیده شد تیره و پشت،خم
به شمشیر و گرز اندر آیی دژم
چگونه شوی سوی شهر دگر
که نه اسب ماندست ما را نه زر
همه گرد بر گرد ما لشکرست
جهان سر به سر پر ز اهریمنست
بگیرند ما را وباز آورند
سر ما به دندان وکاز آورند
همان به که ایدر نهانی شویم
به جان کسی بی گمانی شویم
شب آمد برفتند هردو به هم
عنان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی مرد بد دوست خورشید بود
فراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیر
کشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشان
همان زیر هیزم نهان کردشان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، گروهی از یاران «خورشید یل» به او بازخورد میدهند و او سوار بر اسب شده و به جنگ با دشمنان میرود. در حین نبرد، او چندین دشمن را میکشد، اما خود نیز زخمی میشود. تیر و سنگ به او صدمه میزنند و در نهایت زمین میافتد. او تلاش میکند دوباره بر پا ایستد و به جنگ ادامه دهد. در این میان، خبر نبرد به زال، پدر او، میرسد و او نگران فرزندش میشود.
زال با ناامیدی و اندوه به یاد میآورد که فرزندش در خطر است و با دیگران درباره وضعیت خورشید یل مویه میکند. او میداند که جنگ هنوز ادامه دارد و دشمنان فرزندش را به خطر انداختهاند. آنها تصمیم میگیرند به مخفیگاه بروند تا از دست دشمنان فرار کنند و در این راه با درد و رنج مواجه هستند.
در نهایت، خورشید یل و همراهش به خانهای پناه میبرند و در زیر هیزم پنهان میشوند تا از چنگ دشمنان در امان بمانند.
هوش مصنوعی: گروهی به سوی خورشید یل (بزرگ) برگشتند و او با قدرت اسبش را آماده کرد و به حرکت درآمد.
هوش مصنوعی: خورشید به سمت یل نامجوی میتابد و هر یک از پیشروها به او نزدیک میشوند.
هوش مصنوعی: دو مرد قوی و شجاع از دشمنان را کشتند، اما در نهایت یکی از آنها زخمی جدی برداشت.
هوش مصنوعی: دوباره ناراحتی به دلاور شجاع روی آورد و به او یک سنگ نیز به شکم رسید.
هوش مصنوعی: خورشید غروب کرد و کمرگاه (نقشه و چنگک) آماده شد، و به طرز مستقیم و درستی کمین کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که به کسی آسیبی میزنی، دوباره نمیتوانی از او انتظار داشته باشی که به تو اعتماد کند یا با تو همکاری کند.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به وضعیتی اشاره میکند که دشمنی در تلاش است تا به جایگاه و موضع قویتری دست یابد. در هر جنگل یا منطقهای، آنها در حال نبرد و جنگ هستند و به طرز خاصی به هم میتازند. جویای پیروزی، حتی در شرایط سخت، همواره در حال دوندگی و نبردند و این نشاندهنده یأس و شجاعت در مقابل دشواریهاست.
هوش مصنوعی: هنگامی که دشمن بر او حمله کرد، او بار دیگر به عقب برگشت و خنجرش را بر زمین انداخت.
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید از بالای سر در وسط روز عبور کرد، به سمت افق در حال غروب حرکت کرد.
هوش مصنوعی: زال آگاه شد که دشمن چه کارهایی کرد، و ناگهان گرد و غبار بلند شد.
هوش مصنوعی: او به زمین خود ضربهای زد و مانند پرنده قاف، لباس زبر و خشنی را از بدن خود درید تا به ناحیه کمرش رسید.
هوش مصنوعی: به دندانهایش موهای سفید را میکند و با صدای زاری میگوید: "دریغا، چه امیدی دارم!"
هوش مصنوعی: مانند نیلوفر که از چشمه آب میخورد، دندانهایش را به آرامی حرکت داد و سرانگشتش را به نرمی چرخاند.
هوش مصنوعی: زنان در جمعی جمع شدهاند و همه با شوق و ذوق به سر و روی یکدیگر دست میزنند.
هوش مصنوعی: مجسمهها هر یک در دل خود گلسرخها را پنهان کردهاند و در میان شاخهای سمن، به زیبایی میدرخشند.
هوش مصنوعی: همه به خاطر آن جنگجوی بزرگ و زیباییهایش، به درد و اندوه پرداختند.
هوش مصنوعی: در اینجا به این موضوع اشاره شده است که انسان در مقابل ناهنجاریها و ویژگیهای منفی خود، جنگ و تلاش میکند. وقتی که به درون خود نگاه میکند میبیند که قدرت و نیرویی برای مبارزه با این خصائص منفی دارد، اما در عین حال، این قدرت و نیروی او کجا رفته است و چرا نمیتواند بر خود غلبه کند. در واقع، این یک نوع سوال است که به ناامیدی و چالشهای داخلی فرد اشاره دارد.
هوش مصنوعی: آن کسی که بر شانههای تو تکیه دارد، همان پهلوانی است که میتواند با نیزه و گرز و کلاهخود تو را پشتیبانی کند.
هوش مصنوعی: عقاب نتوانست از دام تو فرار کند و از وجود تو به شدت میترسد.
هوش مصنوعی: گلت را باد برد و نهالت را باران ویران کرد، تهمتن (چهرهی ماندگار) از دنیا رفت و زواری (عکس های یادگار) گسسته شد.
هوش مصنوعی: افسوس بر فرامرز و سرکشان، که هرگز نشانی از آنها نخواهی یافت.
هوش مصنوعی: در این خانواده هیچ اندوهی وجود ندارد، این درد و اندوه به آسمان رسیده است.
هوش مصنوعی: خانهای که آسمان به آن وابسته بود توسط یک ستمگر به زور از او گرفته شد.
هوش مصنوعی: کجاست خانهای که در آن دیوانگان شکار کردهاند؟ حالا باید از دشمن دوری کرد و حذر نمود.
هوش مصنوعی: بیا ای پهلوان، نگاهی به سفرهات بنداز که به احترام تو چیده شده است.
هوش مصنوعی: تو او را با زحمت و سختی بزرگ کردهای، حالا او به تو نگا کرده و و نیازهایش را از تو میطلبد.
هوش مصنوعی: فرامرز، با شجاعت و قدرت خود، بسیاری از بزرگمردان و سروران را از بین برد و در سرتاسر جهان نامی از خود بر جای گذاشت.
هوش مصنوعی: گروهی به خودشان آسیب زدند و به شدت بر حال و روز خودشان گریه کردند.
هوش مصنوعی: گروهی از زنان دست بر چهرهها گذاشتند و به شیوهای غمگین و نالهوار بر یکدیگر گریستند.
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا رسید، دستان به خورشید گفت که باید خود را از نظر پنهان کند.
هوش مصنوعی: برویم تا از این دروازه خارج شویم و از این شهر به دشت و بیابان برویم.
هوش مصنوعی: من راهی را میشناسم که به زیر زمین میرود و هیچکس جز خداوندی که جهان را خلق کرده، از آن خبر ندارد.
هوش مصنوعی: آیا مگر میتوانیم از اینجا به جایی برویم که تا زمانی که زندهایم، با دشمنان بجنگیم و جان خود را فدای این کار کنیم؟
هوش مصنوعی: خورشید به او گفت: خیره راجع به چاه صحبت نکن؛ درون چاه نوری نمیتوانی پیدا کنی.
هوش مصنوعی: تو را دیدهام که در آن حالت تیره و غمگین به نظر میرسی، و اگر با شمشیر و گرز به میدان بیایی، همچنان ناامید و دلشکسته به نظر میرسی.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانی به شهر دیگری بروی وقتی که نه اسبی برای سفر داری و نه پولی در دستت است؟
هوش مصنوعی: همه جا دور و بر ما پر از دشمنان است و دنیا به طور کلی پر از بدیها و خطرات است.
هوش مصنوعی: ما را اسیر کرده و به شکلی خوار از ما پذیرایی کنند.
هوش مصنوعی: بهتر است که به صورت پنهانی در کنار کسی باشیم و او را دچار شک و تردید نکنیم.
هوش مصنوعی: شب فرارسید و هر دو به سمت یکدیگر رفتند و در قفلهایشان ستمی وجود داشت.
هوش مصنوعی: مردی بود که به خورشید بسیار علاقه داشت و امید زیادی به آن داشت.
هوش مصنوعی: او به سوی خانه آن پیرمرد زال رفت و به کشاورز گفت که مهمان را پذیرایی کند.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، آنها را به خانه برد و در زیر هیزمها مخفی کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.