از آنجا فرامرز باده هزار
دلیران و گردان و مردان کار
چوباد وزان تاختن را بساخت
شب وروز ناسود و تازنده تاخت
چو بازارگه درهم آشوفتند
شده زنده زان خوردشان کوفتند
سیه مرد دیلم کمین برگشاد
بدان سگزیان تیغ اندرنهاد
فرامرز یل با دلیران کین
رسیدند نزدیک بهمن به کین
گشادند بازوی شمشیر زن
فداکرده هریک در آن جای،تن
فرامرز بربود گرز نبرد
چو پیل دمنده یک حمله کرد
از آن دیلمان کشته شد شش هزار
چودریای خون شد همه کارزار
سیه مرد دیلم گرفتار شد
هزیمت دگر سوی کهسار شد
جهاندار بهمن نظاره زکوه
شگفتی فروماند در آن گروه
گریزندگان را بپرسید شاه
که از چیست پیکار بازارگاه
بگفتند شاها فرامرز گو
دگر باره لشکر کشیده است نو
یکی تاختن کرد مانند شیر
بدان سان که نخجیر بیند دلیر
بکشت از دلیران ما شش هزار
سیه مرد یل را گرفتند خوار
بپرسید بهمن به فرزانه گفت
کزین دیو زاده بماندم شگفت
نیندیشد از لشکر بی شمار
نترسد ز چندین سپاه از شمار
دگر باره آمد به کین آختن
بیاورد از کابل این تاختن
کنون لشکر ماه همه هم گروه
به ناورد ره رفت باید زکوه
بگفت وسران سپه را بخواند
سپاه از فرامرز یل خیره ماند
بفرمودشان تاختن تا دره
همه نیزه و تیغ کین یکسره
از آن پس فرامرز با مردمان
بگفت آن دل و دیده دودمان
شما زود این شهر گیرید راه
که از کو فرود آمد اینک سپاه
همه خوردنی هر چه بد در بنه
ببردندآن مردم گرسنه
سوی شهر دادند یکباره روی
شد شادمانه از آن نامجوی
چو از بهمن و لشکر جنگ ساز
رسیدند نزدیک آن سرفراز
فرامرز گو خواهران را بخواند
سخن های پیکار هرگونه راند
سوی میمنه هردوان را بخواست
ابر میسره مردمان را گماشت
تخواره ابا ده هزار از سپاه
فرستاد با شهریان سوی راه
شهنشاه فرمود رهام را
همان ارمیال نکونام را
که با صد هزار از دلیران مرد
برآرید از مردم شهر،گرد
برفتند تازان سوی راه شهر
نبدشان به جز در دو دیده دو بهر
تخواره ابا آن دلیران کین
همان شیر خورشید پاکیزه دین
بکردند رزمی در آن کارزار
که شد دشت ماننده لاله زار
تخواره برآویخت با ارمیال
کشیدند شمشیر و کوپال و یال
بسی حمله کردنند مانند کوه
نگشتند از یکدگر کس ستوه
تخواره سرانجام بگرفت تیغ
درآمد به کردار تاریک میغ
بزد بر سر ارمیال دلیر
سراز تن ربودش به مانند شیر
از آن پس دل افروز خورشید گرد
درآمد به رهام با دستبرد
یکی تیغ زد سخت در گردنش
بدرید جوشن همه در برش
ز زرین اندرآمد همانگه به خاک
سپاهش به یاری رسیدند پاک
زشمشیر خورشید،آزاد گشت
پر از خون، سر و روی در پهن دشت
براسبش نشاندند و برگاشت روی
رساند اندرو بهمن کینه جوی
از ایشان بکشتند هفده هزار
زشمشیر خورشید و گرز تخوار
وزآن رو فرامرز با خواهران
کشیدند شمشیر و گرز گران
جهان همچو دریای خون شد روان
زشمشیر و زوبین جنگ آوران
چو لشکر گه از کشته،انبوه شد
دگر باره لشکر سوی کوه شد
شب آمد،فرامرز نر اژدها
به شهر اندرآمد به نزد نیا
ببوسید دست و بر زال پیر
همه دوده آن یل شیر گیر
شده مردم شهر،تازه روان
زنیروی آن نامورپهلوان
برون رفت هرکس زبهر خورش
بیاورد هرکس پی پرورش
دگر باره شد سیستان دانه خای
خورش خوب همچون بهشت خدای
یکی هفته با زال در سیستان
بماند آن نکونام گیتی ستان
به هشتم ورا گفت زال ای پسر
جهانی پر از دشمن کینه ور
شب وروز پرخاش جویند وکین
گذارنده بر ما همیشه کمین
نخواهیم جان بردن از شهریار
نه او نیز گردن دهد زینهار
مرا رای فرخ چنان ره نمود
کزایدر شوی باز کابل چو دود
که چون بشنود بهمن تیره رای
که تو باز کابل شدی از سرای
از اندوه دل دیده پرخون کند
نداند که پیکارها چون کند
هم اندیشه آرد زپیکار تو
ازین تیزش تیغ خونخوار تو
زما نیز او را شکوهی بود
چو درشهر،مردم گروهی بود
ببینیم پس تا خداوند پاک
امید بهی آورد یا هلاک
فرامرز بشنید گفت نیا
شداز سیستان،دل پر از کیمیا
سیه مرد را سرفراز نبرد
دگر باره ازخویش آزادکرد
چو بهمن خبر یافت کان ره برفت
از آن کو ره شهر را بر گرفت
چو پیوست با شهر پیکارو جنگ
جهان کرد بر شهریان،تار وتنگ
به آهن،زمین را بکندن گرفت
تن خویش را بر شتابان گرفت
برآمد برین نیز سالی فزون
که از شهر،یک تن نیامد برون
سر سال،در شهر،توشه نماند
شکم گرسنه جان نهان برفشاند
بر زال رفتند پیر وجوان
بگفتند کای نامور پهلوان
نه توشه بماند و نه نیروی تن
به دشمن بباید زدن خویشتن
مگر توشه آنجا به چنگ آوریم
وگر هیچ پیکار وجنگ آوریم
چنین پاسخ آورد مرزال پیر
که گردد تهی بیشه از نره شیر
تفوباد بر مرد چونان تفو
که جان را فروشد زبهر گلو
همی دادشان پند و سودی نداشت
نگشتند اگر چه نبردآزماست
از آن گفتگو آگهی شد به شاه
کمین ساخت نزدیک بازارگاه
خورش ها بفرمود کافزون کنند
دکان ها همه خوب گلگون کنند
خورش لوز نوساخت چندین خورش
که از بوی آن یافت تن پرورش
سحرگاه،هنگام بانگ خروس
برآمد زدرگاه شه بانگ کوس
دل شهریان گشت از آن شاد خوار
که شد شه دگر باره بر کوهسار
گشادند دروازه پیرو جوان
به بازار رفتند جویای نان
به خورشید فرمود پس زال زر
که ای جان و آرام و چشم پدر
دمی تا سرپل به بیرون خرام
بکوش از پی دوده ای نیک نام
به کام بد اندیش زهر آوری
مگر مردمان را به شهر آوری
سرپل چو بگرفت آن ماه چهر
فروماند خیره زکار سپهر
به بازار چون دست بردندشان
تهی گشت از خوردنی ها دکان
یکی سست گشت ویکی دل به جوش
که آمد زناگه به هرسو خروش
کمین برگشادند یکسرسپاه
برایشان زهر گوشه بستند راه
زبهر گلو جان بدادند پاک
به خوردن فکندند تن در هلاک
زبازار گه خون برفتن گرفت
پیاده سرش را نهفتن گرفت
کس از گرز و شمشیر کین جان نبرد
به راه اندرون پشت او گشت خورد
سپاه از کجا راه بگرفته بود
بروباد،خود از سرش در ربود
از ایشان نماندند زنده یکی
نیامد به شهر اندرون کودکی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستان نبردی حماسی بین فرامرز و دیلمان روایت میشود. فرامرز و یارانش برای انتقام به سمت بهمن میروند. در نبردی شدید، شش هزار نفر از دیلمانیها کشته میشوند و فرامرز برای پیروزی تلاش میکند. بهمن که از این حادثه شگفتزده شده، تصمیم میگیرد دوباره به جنگ بپردازد و لشکری از ورای کابل آماده میکند.
در ادامه، نبردی دیگر رخ میدهد که در آن تخواری و ارمیال نیز نقشآفرینی میکنند و جنگ به شدت ادامه دارد. این جنگها سرانجام به کشتاری وسیع منجر میشود و همه دشت از خون پر شده و سربازان به سختی میجنگند.
در نهایت، شاه سعی میکند برای مردم غذا تأمین کند، اما دسیسهای پیش میآید که در آن سپاه دشمن کمین میکند و باعث میشود که شهروندان به دام بیفتند. در پی این درگیری، هیچکس زنده نمیماند و داستان به تلخی پایان میرسد.
هوش مصنوعی: فرامرز از آنجا شرابی را مینوشید که دلیران، گردانان و مردان شجاع بسیاری از آن لذت میبردند.
هوش مصنوعی: باد به مدت شب و روز بیوقفه میوزد و بر سر ما میتازد.
هوش مصنوعی: وقتی که بازار شلوغ و مختل میشود، زندگی به خاطر برخوردها و تنشها تحت تأثیر قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: مردی از دیلم در کمین نشسته و به ناگاه بر دشمنان حمله کرده و آنها را با شمشیر خود هلاک کرد.
هوش مصنوعی: فرامرز و دلاوران به بخشی نزدیک شدند که بهمن در آنجا بود و به دنبال انتقام بودند.
هوش مصنوعی: هر یک از کسانی که برای میهن و وطن خود جنگیدهاند و جانفشانی کردهاند، با قدرت و ارادهای تمام، بازوی شمشیر خود را در میدان نبرد گسترش دادند.
هوش مصنوعی: فرامرز با ضربهای قوی و پرتوان در میدان نبرد، همانند فیل که با قدرت و شدت به جلو هجوم میآورد، به جلو یورش برد.
هوش مصنوعی: در دیلمان، شش هزار نفر در جنگ کشته شدند و همهجا به خونآلودگی مبدل گشت.
هوش مصنوعی: مردی سیاهچرده از دیلمان در نبرد شکست خورد و به سوی کوهها گریخت.
هوش مصنوعی: بهمن، پادشاه جهان، به تماشای کوه میپردازد و از دیدن شگفتیهای آن گروه شگفتزده میشود.
هوش مصنوعی: شاه از گریزندگان پرسید که دلیل نبرد و درگیری در میدان شهر چیست؟
هوش مصنوعی: گفتند ای شاه، فرامرز دوباره لشکر را آماده کرده است.
هوش مصنوعی: یک نفر مانند شیر به جلو حرکت کرد، همانطور که شکارچی نترس شکارش را میبیند.
هوش مصنوعی: از دلیران ما شش هزار مرد شجاع را به قتل رساندند و یل (قهرمان) را به ذلت کشاندند.
هوش مصنوعی: بهمن از فردی دانا پرسید که از این موجود شیطانی تعجب کردهام.
هوش مصنوعی: کسی که به عظمت و تعداد زیاد دشمنان فکر نکند و از سپاه بزرگ آنها نترسد، در واقع ساختار فکری و نگرش متفاوتی دارد. او به جای ترس از جمعیت دشمن، بر قدرت و اراده خود تمرکز میکند.
هوش مصنوعی: دوباره به دنبال انتقام آمد و از کابل این حمله را به همراه آورد.
هوش مصنوعی: اکنون سپاه ماه همه در یک جمع قرار دارند و بر این اساس، باید راه را از کوه بگذرانند.
هوش مصنوعی: او به سران سپاه دستور داد تا جمع شوند و از توانایی و قدرت فرامرز، جنگجو، حیرت کردند.
هوش مصنوعی: فرمان دادند که با سرعت به سمت دره بروند و همه نیزهها و شمشیرها را برای جنگ آماده کنند.
هوش مصنوعی: پس از آن فرامرز با مردم گفتگو کرد و از دل و چشمان خاندان خود صحبت کرد.
هوش مصنوعی: شما به سرعت از این شهر خارج شوید، زیرا اکنون لشکری از کوه پایین آمده است.
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که قابل خوردن بودند را در کیسهاش جمع کردند، آن کسانی که گرسنه بودند.
هوش مصنوعی: به یکباره به شهر رفتند و از آنجا شاد و خوشحال شدند.
هوش مصنوعی: زمانی که گروهی از جنگجویان به نام بهمن و لشکر او به نزدیکی آن فرد سرفراز رسیدند، آنچه در پیش بود، آغاز یک نبرد بزرگ بود.
هوش مصنوعی: فرامرز از خواهران میخواهد که داستانهای نبرد و جنگها را بشنوند و آنها را برای یکدیگر بازگو کنند.
هوش مصنوعی: به سمت بخش خوشیمن، دو دلاور به خواست ابر به سوی مردم گذاشتند.
هوش مصنوعی: تخواره با ده هزار سپاهی به سمت شهریان فرستاد تا به راهی بروند.
هوش مصنوعی: شاه فرمان داد که رهام، همان ارمیال نیکوکار را، به خدمت بگیرد.
هوش مصنوعی: با صد هزار دلیر، باید از دلیران شهر گرد هم آمد.
هوش مصنوعی: آنها به سرعت به سوی راه شهر رفتند و هیچ چیز برای آنها جز دو چشم در دو طرف نمانده بود.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف دلیرانی میپردازد که در برابر سختیها و چالشها ایستادگی میکنند، و اشاره دارد به اینکه این دلیران مانند شیرانی از خورشید پرتوان و پاک هستند، که نماد ایمان و صداقت را در خود دارند.
هوش مصنوعی: در آن میدان جنگ، نبردی آغاز شد که دشت به زیبایی لالهزار درآمد.
هوش مصنوعی: تخواره (دستگاه جنگی) به طور ناگهانی آماده شد و با ارمیال (قائد جنگی) شمشیر و زینت و رخش را به کار گرفتند.
هوش مصنوعی: بسیاری حمله میکنند و همچون کوه استوار باقی نمیمانند و از همدیگر خسته میشوند.
هوش مصنوعی: در آخر کار، تیغ به دست گرفته شد و در فضایی تاریک و مبهم بیرون آمد.
هوش مصنوعی: شجاعی به سر ارمیال حمله کرد و با قدرت و دلیری، جانش را به آسانی از بدنش جدا ساخت، مثل یک شیر قوی و بیرحم.
هوش مصنوعی: پس از آن، دلافروز و تابناک مانند خورشید به سمت من آمد و با جذبهای خاص، مرا تحت تأثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: یک نفر به شدت با شمشیر به گردن او ضربه زد و زرهاش را درید.
هوش مصنوعی: در همان لحظهای که او از جواهرات جدا شد و به خاک سپرده شد، افرادی نیکوکار به کمک او شتافتند.
هوش مصنوعی: درخشندگی و قدرت خورشید، آزادانه و با شدت نمایان شده و سر و صورت در زمین به شدت آغشته به خون است.
هوش مصنوعی: او را بر اسب نشاندند و سرش را بالا گرفتند. بر دوش او کینه و دشمنی را قرار دادند.
هوش مصنوعی: هفده هزار نفر از آنها در این نبرد به وسیله شمشیر و ضربات آفتابگونه و قدرتمند کشته شدند.
هوش مصنوعی: بنابراین فرامرز با خواهران خود به جنگ و رزم پرداخته و شمشیر و گرزی سنگین را به دست گرفتهاند.
هوش مصنوعی: دنیا مانند دریا پر از خون شده است به دلیل شمشیرها و نیزههای مبارزان.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر از کشتگان بسیار پر شد، دوباره لشکر به سمت کوه حرکت کرد.
هوش مصنوعی: شب فرا رسید و فرامرز، نر اژدها را به شهر آورد و به نزد نیا رفت.
هوش مصنوعی: دستهای پیر زال را ببوسید، چرا که او همه نسل و خانواده آن شیر مبارز را به دوش دارد.
هوش مصنوعی: مردم شهر به تازگی در اثر نیروی آن پهلوان معروف، دگرگون و تحت تأثیر قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: هر کسی به خاطر نفع خود از جمع خارج میشود و هر فردی به دنبال رشد و پرورش خود است.
هوش مصنوعی: سیستان دوباره به سرسبزی و زیبایی رسید و به مانند بهشت خداوند پر از نعمت و جلوههای دلانگیز شد.
هوش مصنوعی: یکی هفته، زال در سیستان ماند و او کسی است که در دنیا به نیکی شناخته شده است.
هوش مصنوعی: زال به پسرش گفت: "ای پسر، دنیایی که در آن هستیم پر از دشمنان کینهتوز است."
هوش مصنوعی: روز و شب دشمنان در تلاشاند و در کمین ما نشستهاند تا انتقام بگیرند.
هوش مصنوعی: ما نمیخواهیم جان خود را از دست شهریار بگیریم و او نیز جان خود را به آسانی نمیسپارد.
هوش مصنوعی: این شعر به معنای این است که ذهن و اندیشهام به قدری خوشبخت و درخشان است که مرا به سمتی هدایت میکند، مانند اینکه از کابل (مکانی پرآشوب) به دور هستم و راحت و آرام خواهم بود.
هوش مصنوعی: وقتی بهمن با افکار تاریکش بشنود که تو دوباره از خانهات به کابل برگشتی.
هوش مصنوعی: از درد و غم دل، چشمش پر از اشک میشود و نمیداند که چگونه باید با مشکلات و نبردها مواجه شود.
هوش مصنوعی: همواره فکر و اندیشهاش تحت تأثیر نبرد و جنگی است که تو به راه آوردهای و این نبرد باعث شده که تیغ تو، که برای خونریزی تیز شده، در ذهن او جاری باشد.
هوش مصنوعی: من هم از او شکایت دارم، مانند مردمی که در شهر تجمع کردهاند.
هوش مصنوعی: بیایید ببینیم که آیا خداوند پاک به ما خوشبختی و امید میدهد یا اینکه به فنا و نابودی دچار خواهیم شد.
هوش مصنوعی: فرامرز از سیستان شنید که وضعیت چگونه است و دلش پر از احساس و ارزشهای گرانبها شد.
هوش مصنوعی: مردی که دلش سیاه است، دیگر بار در جنگ سربلند نخواهد شد و از خود رهایی خواهد یافت.
هوش مصنوعی: زمانی که بهمن متوجه شد که آن راه بسته شده است، تصمیم گرفت که مسیر اصلی شهر را برگرداند.
هوش مصنوعی: وقتی پیکاری به شهر پیوست، جنگی را آغاز کرد که بر مردم شهر سخت و دشوار بود.
هوش مصنوعی: آهن به کمک زمین مشغول حفر شدن است و جسم او با شتاب در این کار مشغول است.
هوش مصنوعی: سالی دیگر گذشت و همچنان کسی از شهر بیرون نیامد.
هوش مصنوعی: در پایان سال، در شهر هیچ چیز برای خوردن باقی نمیماند و افرادی که گرسنه هستند، ناچار به پنهانکاری میشوند.
هوش مصنوعی: بر زال، هم پیرها و هم جوانان رفتند و گفتند: ای پهلوان نامدار!
هوش مصنوعی: نه چیزی برای حمل در دست داریم و نه نیرویی برای جنگیدن؛ بنابراین باید خود را از دست دشمن نجات دهیم.
هوش مصنوعی: آیا ما باید فقط به جمعآوری توشه برای آنجا فکر کنیم یا اینکه هیچ کار دیگری نکنیم و فقط به جنگ و جدل بپردازیم؟
هوش مصنوعی: مرزال پیر گفت که اگر شیر نر از جنگل برود، جنگل خالی خواهد شد.
هوش مصنوعی: مردی که سختیها و مشکلات را میبیند، مانند شخصی است که جان خود را برای نجات گلو میفروشد. او در شرایط دشوار حاضر است همه چیز را فدای آیندهاش کند.
هوش مصنوعی: شما به آنها نصیحت میکردید، ولی فایدهای نداشت. اگرچه آنها در میدان جنگ مهارت دارند، اما به نصیحت شما توجه نکردند.
هوش مصنوعی: به خاطر آن گفتگو، شاه متوجه شد و در نزدیکی بازار کمین کرد.
هوش مصنوعی: خورشها را دستور داد تا زیادتر شوند و تمام دکانها را زیبا و گلگون کنند.
هوش مصنوعی: خورش لوز نو و تازهای درست شده که بوی آن به اندازهای دلپذیر است که باعث نشاط و شادابی بدن میشود.
هوش مصنوعی: در صبح زود، با صدای خروس که در آستانهی دروازه فرمانروایی به صدا درآمد، نشانهای از آغاز روز و فرا رسیدن زمان جدیدی نمایان شد.
هوش مصنوعی: دل مردم شهر از خوشحالی پر شد، زیرا پادشاه دوباره بر فراز کوهها به قدرت بازگشت.
هوش مصنوعی: دروازه را باز کردند، زنان و مردان به بازار رفتند تا روزی خود را بیابند.
هوش مصنوعی: زال زر به خورشید گفت: ای نور و آرامش و چشم پدرم، تو برای من بسیار عزیز و مهمی.
هوش مصنوعی: برای مدت کوتاهی، با تلاش و کوشش به سمت پل و بیرون برو تا به دنبال نام نیک و شایستهای بگردی.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی به افراد بدخواه و بداندیش خوشایند باشی، مگر اینکه بتوانی مردم را به سمت خود جلب کنی؟
هوش مصنوعی: زمانی که آن ماه چهره به سر پل نزدیک شد، مانند کسی که از کار آسمان حیرتزده مانده باشد، متوقف و ناتوان ماند.
هوش مصنوعی: وقتی به بازار رفتند و دست به کار شدند، مغازه از کالاهای خوردنی خالی شد.
هوش مصنوعی: یک نفر ضعیف و ناتوان شد و دیگری با شور و هیجان به فعالیت مشغول گردید، که از آنجا صدا و نالهای به گوش رسید.
هوش مصنوعی: یک گروه در کمین نشستهاند و تمام سپاه دشمن را محاصره کردهاند، بهطوری که در هر گوشهای برای آنها خطر وجود دارد و راه فراری نیست.
هوش مصنوعی: برای خوشی و لذت زندگی، جان خود را فدای خود کردند و بدن را به نابودی سپردند.
هوش مصنوعی: در بازار، خونریزی آغاز شد و پیادهها سرهای خود را پنهان کردند.
هوش مصنوعی: هیچ کس با سلاح و شمشیر برای انتقام جان نمیگیرد، بلکه در دل او کینهای پنهان وجود دارد که باعث میشود پشتش به خطر بیفتد.
هوش مصنوعی: نیروهایی که به راه افتاده بودند، به کجا میرفتند؟ خودشان از سر خود بیخبر بودند.
هوش مصنوعی: از آنها هیچکس زنده نماند و هیچ کودکی به شهر نیامد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.