گنجور

 
ناصر بخارایی

درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی

گفتا که چاره عشق را، صبر است یا آوارگی

چون خاک بودم بر درت، عمری ملازم آن زمان

منزل به منزل می‌روم، چون ماه در سیّارگی

بی من تو خود با دیگران، می‌نوشی و عشرت کنی

باری منم در هجر تو، افتاده در خونخوارگی

دیشت نمودی رخ به مه، مه را ز غم دل پاره شد

تا چند خواهد بودنت این شوخی و مه‌پارگی

گر پرده برداری ز رخ، روشن شود عالم ولی

همچون مگس گرد شکر، غوغا کند نظارگی

هر بار در موج بلا ناصر همی‌ زد دست و پا

اکنون نمی‌داند دوا، چون غرقه شد یکبارگی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طغرای مشهدی

از بس که دارم زین چمن، درد و غم آوارگی

چون گل به جیب و دامنم، بی سعی ریزد پارگی

ای همنشین بهر خدا، بگذر ز فکر چاره ام

ترسم من بیچاره را، افزون شود بیچارگی

گردون اگر داند که من، مرد سفر کردن نیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه