گنجور

 
ناصر بخارایی

مرا هر دم فزاید درد و داغی

که بوئی یابد از تو هر دماغی

چه خال است آن تو را بالای ابرو

کمان را چون گذر نبود به زاغی

بیا تا با رخ و زلفت نشینیم

شب تاریک در پیش چراغی

چنین قامت ندارد هیچ سروی

چنین سروی ندارد هیچ باغی

توئی گل، من نشسته بر سر خار

توئی لاله، مرا بر سینه داغی

ز دل خوناب چشم من رسول است

نباشد بر رسولان جز بلاغی

کجا روی تو بیند چشم ناصر

که از گریه نمی‌یابد فراغی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

دلی دارم در او دردی و داغی

که یکدم نیستش از غم فراغی

به هر دل از دلم سوزی بگیرد

بسوزد چون چراغی از چراغی

ازین شکرلبان شمع صورت

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه