گنجور

 
ناصر بخارایی

نیازی می‌کنم با بی‌نیازی

که از من جان شیرین وز تو نازی

چه نالم چون رباب از گوشمالت

منم بنده، توئی بنده‌نوازی

ببازم پیش بالای تو جان را

که تا در عشق بازم راست‌بازی

اگر تو می‌‌کُشی از ناز ما را

ندارم من به غیر از تو نیازی

دل من جانب دلبر گرفته است

بدان بیگانه نتوان گفت رازی

بیا ای آیت رحمت که ناصر

همی‌خواند تو را در هر نمازی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

نماند کار دنیا جز به بازی

بقائی نیستش هر چون طرازی

تو کبگ کوه و روز و شب عقابان

تو اهل روم و گشت دهر غازی

سر و سامان این میدان نیابد

[...]

سید حسن غزنوی

همیشه قدر و عمر شاه عالم

خداوند جهان سلطان غازی

چو اوج مشتری باد از بلندی

چو دوران فلک باد از درازی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه