گنجور

 
سیدای نسفی

ای چراغ سلطنت را رونق از سیمای تو

زینت تاج و رواج و تخت سرتاپای تو

جامه زیب افتاده شاها قامت رعنای تو

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

تاج شاهی را فروغ از گوهر والای تو

در چمنزار عطایت بحر و کان یک شبنم است

همچو باغ دلکشا دهر از جمالت خرم است

این ندا از چرخ مینا فام هر صبحدم است

گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است

روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو

ای بنای ملک از ذات تو باشد پایدار

مانده یی امروز از شاهان پیشین یادگار

عمرها شد خضر می گوید ز غیب ای شهریار

آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار

جرعه یی بود از زلال جام جان افزای تو

ای ز بیمت بر سر شاهان هوای تاج نیست

کار خصمت در جهان غیر از خراج و باج نیست

سایلان را جز در این بارگه معراج نیست

عرض حاجت در حریم حضرت محتاج نیست

راز کس مخفی نماند از فروغ رای تو

سیدا از مدح شه دل شادمانی می کند

روز و شب با عیش و عشرت زندگانی می کند

با می و ساقی و مطرب کامرانی می کند

خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند

بر امید عفو جانبخش گنه بخشای تو